حیدر بابا دونیا یالان دونیادی
بی شک اهانت روزنامه ی ایران و نویسنده مقاله ی آن در مورد هموطنان وترک زبانان شمال غرب ایران محکوم ونشانه ی عدم ثبات فکر و اندیشه گرداننگان اصلی این جریان است.
ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی این گستاخی را محکوم می کنیم و خواستار مجازات عاملان این جریان هستیم.
توجه دوستان را به خواندن داستانی از جناب آقای محمد بهمن بیگی در آخر این پست دعوت می کنم.
هر که رفت انگار
پاره ای از دل ما را برد
مثل پدر که رفت و
تمام دنیا را برد

خیال نداشتم این روزها پست عوض کنم. گفتم حداقل بگذار فراخوان را عزیزان
ببینند و دوستان خوب دیگری پیدا کنم.
اما نمی دانم چرا. روزگار مدتی است که دارد عجیب بازی می کند.
حقیقتش ما دیگر به پدر نداشتن داشتیم عادت می کردیم و می دانستیم که
نداشتن پدر چقدر سخت است.
اصلاً نمی دانم چگونه بنویسم. حقیقتش بغض عجیبی دارم و نمی دانم
برای چه ذهنم یاری نمی کند.
دیروز هم دوست خوبمان آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری برای همیشه
از پدرش خداحافظی کرد و او را تا دنیای آرامش مشایعت نمود.
ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه قشقایی دانشگاه
پیام نور ممسنی و دوستانمان در نشریه دانشجویی قره قاج
این مصیبت را به دوست بزرگوار و مدیر مسئول محترم نشریه قره قاج
تسلیت عرض می نماییم.
حقیقتش نمی دانم دیگر چه بنویسم.
حیدر بابا دنیا یالان دونیادی
سلیمان دان، نوحدان قالان دونیادی
اوغول دوغان، درده سالان دونیادی
هر کیمسیه هر نه وئریب آلیبدی
افلاطوندان بیر قوره آد قالیبدی
و زندگی ادامه دارد ...
دیگه کار زیادی در دانشگاه نداریم و باید برای درس و امتحانات پایان ترم خودمان را آماده کنیم. ذوست ندارم این پست را عوض کنم. اما به آن می توانم اضافه کنم. اگر برای مدتی نتوانستم آفتابی شوم درگیری شدیدی با کتاب هایم دارم. ولی سعی می کنم هر از گاهی به دوستان سر بزنم و از آنها بی خبر نباشم و این در حد حضور و خروجی در حدود شاید 10 دقیقه باشد. ولی نمی شود کاری نکرد. انتشار این شماره قره قاج بنا بر دلایلی که به موقع بیان می شود به اول مهر ماه موکول شد. هر چند مصاحبه هم انجام شده بود. ولی عیبی ندارد با تجدید نظری نهایی و جمع کردن قوای جمعیت دانشجویان قشقایی و فرصت فکر در تابستان ان شاءالله با نشریه . کارهای بهتری در سال آینده کنار هم باشیم.
در تاریخ سزدهم اردی بهشت ماه 85 انتخابات شورای مرکزی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی برگزار شده است. بنا بر دلایلی تا به امروز این خبر را درج نکردم. اما امروز بخوانید.
دوستان کنارهم جمع بودند و در حضور دبیر همیشه محبوب و دوست داشتنی جمعیت دانشجویان قشقایی اماده می شدند تا صحبت های دبیر را بشنوند و انتخابات برگزار شود. مثل همیشه آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری با رویی خندان و چهره ای همیشه امیدوار و مصمم پشت تریبون رفت و از کارهایی که انجام داده بودند گفت و از کارهایی که باید شورای مرکزی جدید انجام دهد گفت. از دوستان نظر خواست و به حرف های همه گوش کرد. او گفت که او هم به سلامتی در حال اتمام تحصیلات دانشگاهی است و باید خواسته یا نخواسته از در جمع شورای مرکزی نباشد ولی برای همیشه و در هر مرحله ای در کنار دوستان خواهد ماند. به هر صورت.
انتخابات اعضای شورای مرکزی برگزار گردید و افراد زیر به ترتیب اتخاذ آرا انتخاب شدند تا ان شالله انها هم در جلسه ای مسئولیت را در بین خودشان تقسیم کنند و خبر آن هم در ادمه ی این پست دوباره بازنویسی می شود.
1- محمدعلی نگهداری دانشجوی رشته حقوق
2- فرزانه جباری آرخلو دانشجوی رشته علوم تربیتی
3- مسعود طاهری دانشجوی رشته حسابداری
4- ابومسلم مختاری دانشجوی رشته حقوق
5- حسین نجفی دانشجوی رشته حقوق
6- شهنار اسفندیاری دانشجوی رشته ادبیات
7- شهین ساسان نژاد دانشجوی رشته حسابداری
امیدواریم که همیشه موفق باشند و برای دوستان خوب دیگرمان در شورای مرکزی گذشته جناب آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری، سرکار خانم فریده بهارلو، سرکار خانم حمیده زندی خواه نیز آرزوی موفقیت می کنیم.
برای این که مدتی نیستم باید مطلبی درج باشد تا جذابیت زیادی داشته باشد. داستان مهر مادر از مدیر کل افسانه ای جناب آقای محمد بهمن بیگی که در شماره اول قره قاج نیز نیز چاپ شد را بهانه ای می دانم تا دوستان بتوانند آن را دوباره و دوباره ها مطالعه کنند.
مهر مادر
فرزند ناز پرورده يک خانواده چادر نشين بودم. پس از دو کودک از دست رفته به دنيا آمده و مانده بودم. کسانم دست و دل باز و مهربان بودند. دو تفنگ مشقي خفيف داشتم. ماديان نژاده آرامي زير پايم بود. قدم هايش آهنگين بود. يالش را شانه مي کردم.
نخستين کودک ايلي بودم که گرامافون داشتم و درست هفتاد و پنج سال پيش از اين با ساز شورانگيز شهناز و صداي دلرباي بانوي بزرگ ايران قمرالملوک وزيري آشنايي يافتم. ايل قشقايي پنج طايفه بزرگ داشت و هر طايفه بيش از بيست تيره کوچک. اقامتگاه زمستاني را قشلاق و تابستاني را ييلاق مي گفتند.
قشلاق تيره ما در ساحل جنگل پوش رود پرپيچ و خم قره قاج بود و ييلاقمان در نزديکي شهر سميرم.
زيبايي ييلاق ما افسانه اي بود. ييلاق نبود. گوشه اي از بهشت آسمان بود که راهش را گم کرده به زمين آمده بود، ييلاقي بود که بهارش بي زحمت تابستان به خزان مي پيوست. نسيمش بر تن مرده جان مي دميد. ييلاق ما جلگه اي بود خرم در دامن کوهي سبز، جلگه اي که چشمه اي روشن را در آغوش گرفته بود و کوهي که تاجي از برف بر سرداشت. برف قله و چشمه جلگه با هم آشنا بودند. با هم مي آمدند و با هم مي رفتند. با هم کم و زياد مي شدند. کاهش يکي نقصان ديگري را در پي داشت و پيش ازآنکه اين اتفاق بيفتد تيره ما رو به سوي گرمسير سرازير مي شد. کانون خانواده ما چادر سياه بزرگي بود درون آلاچيقي از ني با ديرک هاي سفيد و طناب هاي پشمين و گمپل هاي رنگين. اين چادر را بالاي آن چشمه مي افراشتند و کَفَش را با فرش هاي نفيس مي آراستند، چندين قدم دورتر چادرهاي مهمانان برپا مي شد و سپس چادرهاي کوچک خدمتکاران، مهتران و ساربانان.
چادر سفيد و کوچک معلم را از ياد نمي برم. پدرم به سواد من علاقه داشت و براي تدريسم مرد هوشمندي را از شهرضاي اصفهان به خانه آورده بود. من بيش از دو سال در خدمت اين مرد درس خواندم. پيشرفتم چشمگير بود. خط و ربطم را مي ستودند. در قشقايي گوش بزرگ را علامت هوش زياد مي دانستد. من گوشِ بزرگ داشتم. سفره پدرم گسترده بود و سليقه ی مادرم در مهمان نوازي شهرت ايلي داشت. عزيزان بسياري به خانه ما مي آمدند و به خاطر دارم که گه گاه ايلخاني ايل و همسر نامدارش نيز کاشانه ما را غرق افتخار و سرور مي کردند.
دريغا که دوران شادماني دير پا نبود و سرانجام اشک و آه به خانه ما نيز راه يافت. در بهار رنگين 1311، هنگامي که به ييلاق زيباي خود رسيديم پدر را در ميان خود نداشتيم. او را چندين ماه پيش با بيست تن از سران قبايل قشقايي به تهران فرستاده بودند. اجازه بازگشت نداشتند. متهم بودند که در شورش عشايري چند سال پيش شرکت داشته اند، شورشي که با کمک ايلخاني و بخشايش شاه و اعلان عفو عمومي خاتمه يافته بود. نوميد نبوديم و گمان داشتيم که چون خان ايل و فرزند ارشدش نمايندگان مجلس بودند مي توانند با حمايت ياران دولتي و درباري گره از کار فرو بسته ما بگشايند، چنين نشد و هنوز دو ماه از توقف ما در ييلاق نگذشته بود که خبر تلخ ديگري رسيد. نمايندگان قشقايي را پس از سلب مصونيت پارلماني به زندان افکنده و سرنوشت قشقايي هاي متهم تهران را به آگاهي شهرباني سپرده بودند. دو سه هفته پس از اين خبر در يکي از صبح هاي تابستاني پيش از آنکه از خواب برخيزيم در محاصره انبوهي از چريک هاي خود فروخته عشايري و سربازان قشون شاهنشاهي بوديم. مهلت و مدارايي در کار نبود. طناب ها را گسستند، ديرک ها را شکستند و چادرها را فرو کشيدند و ما را همراه با دو خانواده ديگر ايلي سوار بر اسب به جاده ماشين رو و سپس بر پشت کاميون بد بوي پر سر و صدايي به تهران فرستادند.
اقامتگاه ما در پايتخت به يک لانه بيش از يک خانه شباهت داشت و من در جايي نوشته ام و باز هم مي نويسم، » ما فاصله بين بهشت و دوزخ را در پنج شبانه روز پيموديم.«
من و بچه ها پدر را ديديم و به آغوشش پريديم. پدرم شاد و خندان به نظر مي رسيد. همه را غرق بوسه کرد، ولي آن پدر هميشگي نبود. پهلواني بود شکست خورده. قيافه اش در هم و افسرده بود و آغوشش گرمي سابق را نداشت. مادرم باور نمي کرد که همسرش را زنده ببيند و اکنون او را مي ديد ليکن سيل اشک امانش نمي داد که کلمه اي بر زبان آورد. من نمي دانستم که بايد با شادي پدر بخندم يا با گريه مادرم بگريم. اشک ها و لبخندها در هم آميخته بود. برخي از تأثيرات و انفعالات متضاد دروني غير قابل توصيف است. لغات و کلمات کافي در اختيار ندارم و نمي توانم حالات متناقص روحي اين دو عزيز را بيان کنم. آنان آزادي خود را، جلال و شکوه خود را، ييلاق و قشلاق خود را، هستي و دارايي خود را، از دست داده بودند و اکنون با چهار طفل خردسال به بلاي زندگي در تهران دچار بودند و در چنگ حکومتي مخوف گرفتار. غباري سنگين چهره هر دو را تيره کرده بود. غبار راه نبود. غبار غم بود. زدودني نبود.
پدرم نوميد از بازگشت ما به فارس تصميم گرفت که مرا به مدرسه بفرستد. براي نام نويسي شناسنامه نداشتم. با يکي از عموهايم که او نيز از تبعيد شدگان بود و فارسي را بهتر از پدرم مي دانست به اداره آمار منطقه رفتيم. تاريخ تولد من در حاشيه صفحه اي از يک کتاب قديمي با سال و ماه هجري قمري نوشته شده بود. معلم ايلي من آن را به سال و ماه خورشيدي برگردانده بود. بيست و ششم بهمن 1299.
عمويم کتاب کهنه را به کارمند عينکي پيري که متصدي صدور شناسنامه بود نشان داد ليکن او بي اعتنا اين نوشته ها و گفته ها با نگاهي عميق به قد و قواره، سر و صورت و دهان و دندان من تاريخ دقيق تولدم را تشخيص داد و در برگ شناسنامه نوشت: دوم خرداد 1298.
چک و چانه عمو سودي نداشت و من داراي دو تاريخ تولد شدم، تاريخ تولد ملي و تاريخ تولد دولتي. شکي نيست که تولد دولتي مهم تر بود و من يک سال و نيم پيرتر از خودم شدم.
پاييز بود. چند روزي از گشايش مدرسه ها گذشته بود. نزديکترين مدرسه به اقامتگاه ما مدرسه ابتدايي علميه بود. لباس شهري نداشتم. بنا بود تا دو سه روز آماده شود. دير شده بود ناچار با يکي از لباس هايي که در ايل مي پوشيدم، همراه با يکي از دوستان پدرم به نام جواد خان قهرماني به مدرسه رفتم. لباسم شبيه به لباس نظامي ها بود. زنگ تفريح بود. بچه ها در صحن وسيع مدرسه پراکنده بودند. بازي مي کردند، مي دويدند، مي پريدند ولي همين که چشمشان به من افتاد مثل اين بود که بمبي منفجر شد. نخست ساکت شدند و سپس هياهوي عجيبي به راه انداختند. فرياد خنده و شادي به آسمان رفت. افسري دوازده يا سيزده ساله با بلوز زرد نظامي، سردوشي بي درجه، کمربند و حمايل قهواه اي چرمي، شلوار سواري، مچ پيچ پشمي، ملکي آباده اي و کلاه لب برگشته نمدي وارد مدرسه شده بود.
جنجال و قشقرق چنان بود که نه فقط همه بچه ها از همه گوشه هاي مدرسه بلکه آموزگاران کلاس ها، ناظم و خدمتگزاران و حتي چندين نفر از عابران خيابان هاي مجاور به تماشا آمدند. بچه هاي شاد و شنگول و شيطان تهران فرصتي براي جشن و سرور يافته بودند. به هوا مي پريدند، معلق مي زدند و فرياد مي کشيدند، سوت مي زدند و متلک مي گفتند. يکي از آنها با صداي بلند پرسيد که اين افسر چرا درجه ندارد؟ ديگري جواب داد: از ريختش پيداست که درجه مهمي دارد و هنوز روي سردوشي ندوخته است، سومي گفت: حتماً از سرهنگ بالاتر است. تاج و ستاره دارد. سرلشکر است. قهقه ها سقف فلک را شکافت.
خواستم فرار کنم دستم در دست قهرماني بود، نگذاشت. سرانجام بادخالت ناظم، معلم ورزش، خدمتگزاران و با زحمت زياد از ميان صف خندان بچه ها عبور کرديم و به اطاق مدير رسيديم. مدير مرد محترم و مهرباني بود. اشک مرا ديد. مهرباني کرد از آقاي قهرماني عذر خواست و دستور چايي و شيريني داد.
همين که آرام گرفتم، از آموزگاران رياضي و فارسي خواهش کرد که امتحانم کنند و به هر کلاسي که بتوانم اجازه ورودم دهند. پايه درسيم قوي بود به کلاس پنجم پذيرفته شدم. در آن سال ها تحصيل و تعليم جدي تر از حالا بود. هر هفته معدل نمره هاي شاگردان را مي گرفتند و اسامي آنان را بر حسب اين معدل ها در دفتر کلاس مي نوشتند. فقط سه هفته گذشت. شاگرد اول کلاس شدم و تا آخر سال هاي پنجم و ششم شاگرد اول کلاس ماندم.
معلم رياضي ما مرد شوخي بود به نام بصيريان. او بارها به شاگردان تهراني مي گفت:» چرا حالا نمي خنديد؟ يک بچه قشقايي از پشت کوه قاف آمده و شاگرد اولتان شده است!« پس از پايان ابتدايي در تعطيلات تابستاني درس خواندم و به کلاس هشتم دبيرستان ايرانشهر رفتم. باز هم رتبه نخست را به دست آوردم. سال بعد نيز دو کلاس يکي کردم و به کلاس دهم رسيدم. در اين کلاس نتوانستم شاگرد اول شوم ليکن افتخار ديگري نصيبم گشت. کاپيتان فوتبال خردسالان دبيرستان شدم. تيم ما خردسالان همه دبيرستان هاي پايتخت را شکست داد و به جام پيروزي دست يافت. از بزرگان روز مدال گرفتم و بر سينه زدم. چابک و چالاک بودم و از ميان انبوه بازي کنان مثل مار و ماهي پيچ و تاب مي خوردم. سواري هاي دوران کودکي بدنم را پرورده بود، دوراني که بي مدد در رکاب بر پشت زين مي پريدم و بر مرکب هاي توسن، بيابان هاي فارس را زير پا مي نهادم.
هنوز دو سه هفته از تحصيلم در کلاس دهم نگذشته بود که مادرم پس از چهار سال تبعيد آزاد شد و با برادر کوچک و خواهرانم به سوي ايل پر و بال گشود.
من و پدرم در کوي دور افتاده اي از تهران بزرگ و در يک اطاق کوچک مانديم. پدرم نگهداري مرا به عهده گرفت و مردي که روزي و روزگاري بزرگان نامدار ايل را با صدها سوار به خانه مي آورد ناچارگشت که با پخت و پز آشناي شود و فرزند دانش آموزش را تر و خشک کند. همين که تعطيلات تابستان فرا رسيد من نيز با کمک يکي از ماموران شهرباني اجازه گرفتم به سوي ايلم و مادرم به پرواز در آمدم. به شهر سميرم رسيدم. از يک آشناي قديمي اسبي گرفتم و به تاخت خودم را به چادرهاي مادر رساندم، شادي مادر و بچه ها آنچنان بود که گويي معجزه اي رخ داده و مرده اي عزيز و جوان را زنده يافته اند. ليکن من در ميان اين همه نشاط گرفتار اندوهي جانگزا شدم. نگران سلامت مادر شدم. پير شده بود. خيلي پير شده بود. رنگ باخته، قامتش خميده بود. چين و چروک هاي بسيار بر چهره نازنينش نشسته بود.
مادرم استخوان بندي محکم و ساختمان جسمي استوار داشت. در کوچ هاي بهاري و پاييزي ايل، باربندي ها و بارگشايي ها، دوش به دوش خدمتگزاران و ساربانان کار مي کرد.
مادرم با بانوها و بي بي های نازپرورده و سايه نشين خرده مي گرفت. او در سواري ها و تاخت و تازها با مردان زبده طايفه رقابت مي کرد. هنرش در نقش آفريني و ريزه کاري هاي بافندگي زبانزد اين و آن بود. برايم دشوار بود که چنين عزيز مهرباني را خسته و رنجور ببينم. در جستجوي دليلي بر آمدم که چرا در طول چند ماه اين چنين در هم شکسته است؟ گفته مي شد که او براي باز گرداندن ييلاق و قشلاق از دست رفته و قسمتي از دارايي هاي سابق مشقت و زحمت زياد کشيده است. مي گفتند که او گاه يکه و تنها بر پشت اسب بيش از بيست فرسنگ راه را در يک شبانه روز پيموده است.
ولي من دليل آشکار ديگري را براي اين پيري زود رس و اين همه دگرگوني يافتم و پذيرفتم. مادرم از دوري فرزند گرفتاربي خوابي شده بود. پرهيز غذايي حتي بيش از بي خوابي او را از پاي افکنده بود. او در محل اقامتش در ايل و در کنار گله هاي گوسفندانش لب به لبنيات نزده بود. شير ننوشيده بود و با وجود اصرار فرزندان و خويشان حتي يک بار مزه ماست، دوغ، کره و پنير را نچشيده بود. او به ياد من که در تهران از اين نعمت ها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود. اين چنين بود که من اسير پاي دربند چنين مادري شدم و بعدها که فرصتي به دستم افتاد و مدارس عشايري را بر پاکردم، با اشعار ايرج، ستايشگر بزرگ مادران، کوه ها و دشت هاي عشاير نشين را پر سر و صدا کردم.
بيهوده نبود که من با هر موجي که رفتم و به هر اوجي که رسيدم راهي جز بازگشت به سوي مادر نداشتم و هيچ گاه نتوانستم از ميدان جاذبه اين مغناطيس نيرومند و مقدس بيرون آيم. خاک پاک ييلاق ها و قشلاق ها را زير و رو کردم و با ناخن هايم چهره ی سنگ ها و صخره ها را خراشيدم و همه جا مهر مادرکاشتم.

