تبليغاتX
جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

قونما جیران سن که ماوائینگ چلردر

حیدر بابا دونیا یالان دونیادی





 

بی شک اهانت روزنامه ی ایران و نویسنده مقاله ی آن در مورد هموطنان وترک زبانان شمال غرب ایران محکوم ونشانه ی عدم ثبات فکر و اندیشه گرداننگان اصلی این جریان است.

 

ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی این گستاخی را محکوم می کنیم و خواستار مجازات عاملان این جریان هستیم.

 






 

 توجه دوستان را به خواندن داستانی از جناب آقای محمد بهمن بیگی در آخر این پست دعوت می کنم.

 

هر که رفت انگار


               پاره ای از دل ما را برد


                                مثل پدر که رفت و


                                                    تمام دنیا را برد

 

 

خیال نداشتم این روزها پست عوض کنم. گفتم حداقل بگذار فراخوان را عزیزان

 

 ببینند و دوستان خوب دیگری پیدا کنم.


اما نمی دانم چرا. روزگار مدتی است که دارد عجیب بازی می کند.


حقیقتش ما دیگر به پدر نداشتن داشتیم عادت می کردیم و می دانستیم که

 

نداشتن پدر چقدر سخت است.


اصلاً نمی دانم چگونه بنویسم. حقیقتش بغض عجیبی دارم و نمی دانم

 

برای چه ذهنم یاری نمی کند.


دیروز هم دوست خوبمان آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری برای همیشه

 

 از پدرش خداحافظی کرد و او را تا دنیای آرامش مشایعت نمود.


ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه قشقایی دانشگاه

 

پیام نور ممسنی و دوستانمان در نشریه دانشجویی قره قاج

 

 این مصیبت را به دوست بزرگوار و مدیر مسئول محترم نشریه قره قاج

 

 تسلیت عرض می نماییم.


 

حقیقتش نمی دانم دیگر چه بنویسم.

 


حیدر بابا دنیا یالان دونیادی


سلیمان دان، نوحدان قالان دونیادی


اوغول دوغان، درده سالان دونیادی


هر کیمسیه هر نه وئریب آلیبدی


افلاطوندان بیر قوره آد قالیبدی


 

و زندگی ادامه دارد ...

 

دیگه کار زیادی در دانشگاه نداریم و باید برای درس و امتحانات پایان ترم خودمان را آماده کنیم. ذوست ندارم این پست را عوض کنم. اما به آن می توانم اضافه کنم. اگر برای مدتی نتوانستم آفتابی شوم درگیری شدیدی با کتاب هایم دارم. ولی سعی می کنم هر از گاهی به دوستان سر بزنم و از آنها بی خبر نباشم و این در حد حضور و خروجی در حدود شاید 10 دقیقه باشد. ولی نمی شود کاری نکرد. انتشار این شماره قره قاج بنا بر دلایلی که به موقع بیان می شود به اول مهر ماه موکول شد. هر چند مصاحبه هم انجام شده بود. ولی عیبی ندارد با تجدید نظری نهایی و جمع کردن قوای جمعیت دانشجویان قشقایی و فرصت فکر در تابستان ان شاءالله با نشریه . کارهای بهتری در سال آینده کنار هم باشیم.

در تاریخ سزدهم اردی بهشت ماه 85 انتخابات شورای مرکزی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی برگزار شده است. بنا بر دلایلی تا به امروز این خبر را درج نکردم. اما امروز بخوانید.

دوستان کنارهم جمع بودند و در حضور دبیر همیشه محبوب و دوست داشتنی جمعیت دانشجویان قشقایی اماده می شدند تا صحبت های دبیر را بشنوند و انتخابات برگزار شود. مثل همیشه آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری با رویی خندان و چهره ای همیشه امیدوار و مصمم پشت تریبون رفت و از کارهایی که انجام داده بودند گفت و از کارهایی که باید شورای مرکزی جدید انجام دهد گفت. از دوستان نظر خواست و به حرف های همه گوش کرد. او گفت که او هم به سلامتی در حال اتمام تحصیلات دانشگاهی است و باید خواسته یا نخواسته از در جمع شورای مرکزی نباشد ولی برای همیشه و در هر مرحله ای در کنار دوستان خواهد ماند. به هر صورت.

انتخابات اعضای شورای مرکزی برگزار گردید و افراد زیر به ترتیب اتخاذ آرا انتخاب شدند تا ان شالله انها هم در جلسه ای مسئولیت را در بین خودشان تقسیم کنند و خبر آن هم در ادمه ی این پست دوباره بازنویسی می شود.

1-     محمدعلی نگهداری دانشجوی رشته حقوق

2-     فرزانه جباری آرخلو دانشجوی رشته علوم تربیتی

3-     مسعود طاهری دانشجوی رشته حسابداری

4-     ابومسلم مختاری دانشجوی رشته حقوق

5-     حسین نجفی دانشجوی رشته حقوق

6-     شهنار اسفندیاری دانشجوی رشته ادبیات

7-     شهین ساسان نژاد دانشجوی رشته حسابداری

امیدواریم که همیشه موفق باشند و برای دوستان خوب دیگرمان در شورای مرکزی گذشته جناب آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری، سرکار خانم فریده بهارلو، سرکار خانم حمیده زندی خواه نیز آرزوی موفقیت می کنیم.

برای این که مدتی نیستم باید مطلبی درج باشد تا جذابیت زیادی داشته باشد. داستان مهر مادر از مدیر کل افسانه ای جناب آقای محمد بهمن بیگی که در شماره اول قره قاج نیز نیز چاپ شد را بهانه ای می دانم تا دوستان بتوانند آن را دوباره و دوباره ها مطالعه کنند.

 

 

مهر مادر

 

فرزند ناز پرورده يک خانواده چادر نشين بودم. پس از دو کودک از دست رفته به دنيا آمده و مانده بودم. کسانم دست و دل باز و مهربان بودند. دو تفنگ مشقي خفيف داشتم. ماديان نژاده آرامي زير پايم بود. قدم هايش آهنگين بود. يالش را شانه مي کردم.

نخستين کودک ايلي بودم که گرامافون داشتم و درست هفتاد و پنج سال پيش از اين با ساز شورانگيز شهناز و صداي دلرباي بانوي بزرگ ايران قمرالملوک وزيري آشنايي يافتم. ايل قشقايي پنج طايفه بزرگ داشت و هر طايفه بيش از بيست تيره کوچک. اقامتگاه زمستاني را قشلاق و تابستاني را ييلاق مي گفتند.

قشلاق تيره ما در ساحل جنگل پوش رود پرپيچ و خم قره قاج بود و ييلاقمان در نزديکي شهر سميرم.

زيبايي ييلاق ما افسانه اي بود. ييلاق نبود. گوشه اي از بهشت آسمان بود که راهش را گم کرده به زمين آمده بود، ييلاقي بود که بهارش بي زحمت تابستان به خزان مي پيوست. نسيمش بر تن مرده جان مي دميد. ييلاق ما جلگه اي بود خرم در دامن کوهي سبز، جلگه اي که چشمه اي روشن را در آغوش گرفته بود و کوهي که تاجي از برف بر سرداشت. برف قله و چشمه جلگه با هم آشنا بودند. با هم مي آمدند و با هم مي رفتند. با هم کم و زياد مي شدند. کاهش يکي نقصان ديگري را در پي داشت و پيش ازآنکه اين اتفاق بيفتد تيره ما رو به سوي گرمسير سرازير مي شد. کانون خانواده ما چادر سياه بزرگي بود درون آلاچيقي از ني با ديرک هاي سفيد و طناب هاي پشمين و گمپل هاي رنگين. اين چادر را بالاي آن چشمه مي افراشتند و کَفَش را با فرش هاي نفيس مي آراستند، چندين قدم دورتر چادرهاي مهمانان برپا مي شد و سپس چادرهاي کوچک خدمتکاران، مهتران و ساربانان.

چادر سفيد و کوچک معلم را از ياد نمي برم. پدرم به سواد من علاقه داشت و براي تدريسم مرد هوشمندي را از شهرضاي اصفهان به خانه آورده بود. من بيش از دو سال در خدمت اين مرد درس خواندم. پيشرفتم چشمگير بود. خط و ربطم را مي ستودند. در قشقايي گوش بزرگ را علامت هوش زياد مي دانستد. من گوشِ بزرگ داشتم. سفره پدرم گسترده بود و سليقه ی مادرم در مهمان نوازي شهرت ايلي داشت. عزيزان بسياري به خانه ما مي آمدند و به خاطر دارم که گه گاه ايلخاني ايل و همسر نامدارش نيز کاشانه ما را غرق افتخار و سرور مي کردند.

دريغا که دوران شادماني دير پا نبود و سرانجام اشک و آه به خانه ما نيز راه يافت. در بهار رنگين 1311، هنگامي که به ييلاق زيباي خود رسيديم پدر را در ميان خود نداشتيم. او را چندين ماه پيش با بيست تن از سران قبايل قشقايي به تهران فرستاده بودند. اجازه بازگشت نداشتند. متهم بودند که در شورش عشايري چند سال پيش شرکت داشته اند، شورشي که با کمک ايلخاني و بخشايش شاه و اعلان عفو عمومي خاتمه يافته بود. نوميد نبوديم و گمان داشتيم که چون خان ايل و فرزند ارشدش نمايندگان مجلس بودند مي توانند با حمايت ياران دولتي و درباري گره از کار فرو بسته ما بگشايند، چنين نشد و هنوز دو ماه از توقف ما در ييلاق نگذشته بود که خبر تلخ ديگري رسيد. نمايندگان قشقايي را پس از سلب مصونيت پارلماني به زندان افکنده و سرنوشت قشقايي هاي متهم تهران را به آگاهي شهرباني سپرده بودند. دو سه هفته پس از اين خبر در يکي از صبح هاي تابستاني پيش از آنکه از خواب برخيزيم در محاصره انبوهي از چريک هاي خود فروخته عشايري و سربازان قشون شاهنشاهي بوديم. مهلت و مدارايي در کار نبود. طناب ها را گسستند، ديرک ها را شکستند و چادرها را فرو کشيدند و ما را همراه با دو خانواده ديگر ايلي سوار بر اسب به جاده ماشين رو و سپس بر پشت کاميون بد بوي پر سر و صدايي به تهران فرستادند.

اقامتگاه ما در پايتخت به يک لانه بيش از يک خانه شباهت داشت و من در جايي نوشته ام و باز هم مي نويسم، » ما فاصله بين بهشت و دوزخ را در پنج شبانه روز پيموديم.«

من و بچه ها پدر را ديديم و به آغوشش پريديم. پدرم شاد و خندان به نظر مي رسيد. همه را غرق بوسه کرد، ولي آن پدر هميشگي نبود. پهلواني بود شکست خورده. قيافه اش در هم و افسرده بود و آغوشش گرمي سابق را نداشت. مادرم باور نمي کرد که همسرش را زنده ببيند و اکنون او را مي ديد ليکن سيل اشک امانش نمي داد که کلمه اي بر زبان آورد. من نمي دانستم که بايد با شادي پدر بخندم يا با گريه مادرم بگريم. اشک ها و لبخندها در هم آميخته بود. برخي از تأثيرات و انفعالات متضاد دروني غير قابل توصيف است. لغات و کلمات کافي در اختيار ندارم و  نمي توانم حالات متناقص روحي اين دو عزيز را بيان کنم. آنان  آزادي خود را، جلال و شکوه خود را، ييلاق و قشلاق خود را، هستي و دارايي خود را، از دست داده بودند و اکنون با چهار طفل خردسال به بلاي زندگي در تهران دچار بودند و در چنگ حکومتي مخوف گرفتار. غباري سنگين چهره هر دو را تيره کرده بود. غبار راه نبود. غبار غم بود. زدودني نبود.

پدرم نوميد از بازگشت ما به فارس تصميم گرفت که مرا به مدرسه بفرستد. براي نام نويسي شناسنامه نداشتم. با يکي از عموهايم که او نيز از تبعيد شدگان بود و فارسي را بهتر از پدرم مي دانست به اداره آمار منطقه رفتيم. تاريخ تولد من در حاشيه صفحه اي از يک کتاب قديمي با سال و ماه هجري قمري نوشته شده بود. معلم ايلي من آن را به سال و ماه خورشيدي برگردانده بود. بيست و ششم بهمن 1299.

عمويم کتاب کهنه را به کارمند عينکي پيري که متصدي صدور شناسنامه بود نشان داد ليکن او بي اعتنا اين نوشته ها و گفته ها با نگاهي عميق به قد و قواره، سر و صورت و دهان و دندان من تاريخ دقيق تولدم را تشخيص داد و در برگ شناسنامه نوشت: دوم خرداد 1298.

چک و چانه عمو سودي نداشت و من داراي دو تاريخ تولد شدم، تاريخ تولد ملي و تاريخ تولد دولتي. شکي نيست که تولد دولتي مهم تر بود و من يک سال و نيم پيرتر از خودم شدم.

پاييز بود. چند روزي از گشايش مدرسه ها گذشته بود. نزديکترين مدرسه به اقامتگاه ما مدرسه ابتدايي علميه بود. لباس شهري نداشتم. بنا بود تا دو سه روز آماده شود. دير شده بود ناچار با يکي از لباس هايي که در ايل مي پوشيدم، همراه با يکي از دوستان پدرم به نام جواد خان قهرماني به مدرسه رفتم. لباسم شبيه به لباس نظامي ها بود. زنگ تفريح بود. بچه ها در صحن وسيع مدرسه پراکنده بودند. بازي مي کردند، مي دويدند، مي پريدند ولي همين که چشمشان به من افتاد مثل اين بود که بمبي منفجر شد. نخست ساکت شدند و سپس هياهوي عجيبي به راه انداختند. فرياد خنده و شادي به آسمان رفت. افسري دوازده يا سيزده ساله با بلوز زرد نظامي، سردوشي بي درجه، کمربند و حمايل قهواه اي چرمي، شلوار سواري، مچ پيچ پشمي، ملکي آباده اي و کلاه لب برگشته نمدي وارد مدرسه شده بود.

جنجال و قشقرق چنان بود که نه فقط همه بچه ها از همه گوشه هاي مدرسه بلکه آموزگاران کلاس ها، ناظم و خدمتگزاران و حتي چندين نفر از عابران خيابان هاي مجاور به تماشا آمدند. بچه هاي شاد و شنگول و شيطان تهران فرصتي براي جشن و سرور يافته بودند. به هوا مي پريدند، معلق مي زدند و فرياد مي کشيدند، سوت مي زدند و متلک مي گفتند. يکي از آنها با صداي بلند پرسيد که اين افسر چرا درجه ندارد؟ ديگري جواب داد: از ريختش پيداست که درجه مهمي دارد و هنوز روي سردوشي ندوخته است، سومي گفت: حتماً از سرهنگ بالاتر است. تاج و ستاره دارد. سرلشکر است. قهقه ها سقف فلک را شکافت.

خواستم فرار کنم دستم در دست قهرماني بود، نگذاشت. سرانجام بادخالت ناظم، معلم ورزش، خدمتگزاران و با زحمت زياد از ميان صف خندان بچه ها عبور کرديم و به اطاق مدير رسيديم. مدير مرد محترم و مهرباني بود. اشک مرا ديد. مهرباني کرد از آقاي قهرماني عذر خواست و دستور چايي و شيريني داد.

همين که آرام گرفتم، از آموزگاران رياضي و فارسي خواهش کرد که امتحانم کنند و به هر کلاسي که بتوانم اجازه ورودم دهند.  پايه درسيم قوي بود به کلاس پنجم پذيرفته شدم. در آن سال ها تحصيل و تعليم جدي تر از حالا بود. هر هفته معدل نمره هاي شاگردان را مي گرفتند و اسامي آنان را بر حسب اين معدل ها در دفتر کلاس مي نوشتند. فقط سه هفته گذشت. شاگرد اول کلاس شدم و تا آخر سال هاي پنجم و  ششم شاگرد اول کلاس ماندم.

معلم رياضي ما مرد شوخي بود به نام بصيريان. او بارها به شاگردان تهراني مي گفت:» چرا حالا نمي خنديد؟ يک بچه قشقايي از پشت کوه قاف آمده و شاگرد اولتان شده است!« پس از پايان ابتدايي در تعطيلات تابستاني درس خواندم و به کلاس هشتم دبيرستان ايرانشهر رفتم. باز هم رتبه نخست را به دست آوردم. سال بعد نيز دو کلاس يکي کردم و به کلاس دهم رسيدم. در اين کلاس نتوانستم شاگرد اول شوم ليکن افتخار ديگري نصيبم گشت. کاپيتان فوتبال خردسالان دبيرستان شدم. تيم ما خردسالان همه دبيرستان هاي پايتخت را شکست داد و به جام پيروزي دست يافت. از بزرگان روز مدال گرفتم و بر سينه زدم. چابک و چالاک بودم و از ميان انبوه بازي کنان مثل مار و ماهي پيچ و تاب مي خوردم. سواري هاي دوران کودکي بدنم را پرورده بود، دوراني که بي مدد در رکاب بر پشت زين مي پريدم و بر مرکب هاي توسن، بيابان هاي فارس را زير پا مي نهادم.

هنوز دو سه هفته از تحصيلم در کلاس دهم نگذشته بود که مادرم پس از چهار سال تبعيد آزاد شد و با برادر کوچک و خواهرانم به سوي ايل پر و بال گشود.

من و پدرم در کوي دور افتاده اي از تهران بزرگ و در يک اطاق کوچک مانديم. پدرم نگهداري مرا به عهده گرفت و مردي که روزي و روزگاري بزرگان نامدار ايل را با صدها سوار به خانه مي آورد ناچارگشت که با پخت و پز آشناي شود و فرزند دانش آموزش را تر و خشک کند. همين که تعطيلات تابستان فرا رسيد من نيز با کمک يکي از ماموران شهرباني اجازه گرفتم به سوي ايلم و مادرم به پرواز در آمدم. به شهر سميرم رسيدم. از يک آشناي قديمي اسبي گرفتم و به تاخت خودم را به چادرهاي مادر رساندم، شادي مادر و بچه ها آنچنان بود که گويي معجزه اي رخ داده و مرده اي عزيز و جوان را زنده يافته اند. ليکن من در ميان اين همه نشاط گرفتار اندوهي جانگزا شدم. نگران سلامت مادر شدم. پير شده بود. خيلي پير شده بود. رنگ باخته، قامتش خميده بود. چين و چروک هاي بسيار بر چهره نازنينش نشسته بود.

مادرم استخوان بندي محکم و ساختمان جسمي استوار داشت. در کوچ  هاي بهاري و پاييزي ايل، باربندي ها و بارگشايي ها، دوش به دوش خدمتگزاران و ساربانان کار مي کرد.

مادرم با بانوها و بي بي های نازپرورده و سايه نشين خرده مي گرفت. او در سواري ها و تاخت و تازها با مردان زبده طايفه رقابت مي کرد. هنرش در نقش آفريني و ريزه کاري هاي بافندگي زبانزد اين و آن بود. برايم دشوار بود که چنين عزيز مهرباني را خسته و رنجور ببينم. در جستجوي دليلي بر آمدم که چرا در طول چند ماه اين چنين در هم شکسته است؟ گفته مي شد که او براي باز گرداندن ييلاق و قشلاق از دست رفته و قسمتي از دارايي هاي سابق مشقت و زحمت زياد کشيده است. مي گفتند که او گاه يکه و تنها بر پشت اسب بيش از بيست فرسنگ راه را در يک شبانه روز پيموده است.

ولي من دليل آشکار ديگري را براي اين پيري زود رس و اين همه دگرگوني يافتم و پذيرفتم. مادرم از دوري فرزند گرفتاربي خوابي  شده بود. پرهيز غذايي حتي بيش از بي خوابي او را از پاي افکنده بود. او در محل اقامتش در ايل و در کنار گله هاي گوسفندانش لب به لبنيات نزده بود. شير ننوشيده بود و با وجود اصرار فرزندان و خويشان حتي يک بار مزه ماست، دوغ، کره و پنير را نچشيده بود. او به ياد من که در تهران از اين نعمت ها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود. اين چنين بود که من اسير پاي دربند چنين مادري شدم و بعدها که فرصتي به دستم افتاد و مدارس عشايري را بر پاکردم، با اشعار ايرج، ستايشگر بزرگ مادران، کوه ها و دشت هاي عشاير نشين را پر سر و صدا کردم.

بيهوده نبود که من با هر موجي که رفتم و به هر اوجي که رسيدم راهي جز بازگشت به سوي مادر نداشتم و هيچ گاه نتوانستم از ميدان جاذبه اين مغناطيس نيرومند و مقدس بيرون آيم. خاک پاک ييلاق ها و قشلاق ها را زير و رو کردم و با ناخن هايم چهره ی سنگ ها و صخره ها را خراشيدم و همه جا مهر مادرکاشتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

فراخوان

 

می خواهیم همراه شما به فراسوی کوج ها برویم. همراه کوچ هایمان از صداقت هایمان بگوییم و مدرنیزه صحبت کنیم. می خواهیم همراه قلم های شیوای شما راهی را به وسعت ییلاق ها و قشلاق ها از مدارس عشایری تا دانشگاه معتبر دنیا و ایران پیوند بزنیم . در این راستا از تمام دوستان ایلی و علاقه مندان به ایل دعوت به همنکاری می کنیم.

جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی و نشریه دانشجویی قره قاج در راستای انتشار سومین شماره ی خود از عموم شما علاقه مندان به فرهنگ و هنر عشایر دعوت به همکاری می نماید تا با قلم های شیوای خود ما را در راهی که داریم امیدوار کند.

 

برای ما بنویسید و از دردهای ایل بگویی.

 

از برای ما بنویسید.

 

  1- خاطرات مردان ايل

 2- نقش زبان در حفظ فرهنگ و سنت

 3- خاطرات معلمان و دانش آموختگان مدارس عشايري

 4- راهکارهاي تقويت موسيقي و فرهنگ و ادبيات عشاير

 5- عشاير ايران در روند تکامل اجتماعي

 6- تاثير مدارس عشايري در جامعه امروز

 7- چهره هاي ديروز و امروز عشاير

 8- حرف هاي نگفته کوچ

 9- افسانه ها و منقولات عشاير

10- تکنولوژي، اجاق، اسکان عشاير

11- عشاير و توريسم

12 –  چهره ای برگزیده ی عشایر.

13- مشکلات فراسوی عشایر.

14-  معرفی سایر نشریات دانشجویی و عشایری

15-  چگونه می توانیم نشریه ای خوب داشته باشیم.

16-  مشکلات اسکان عشایر.

17-  و سایر موغاتی که به قلم شیوای شما باشد.

 

مقاله ها ی برتر با نام نويسندگان آنها در شماره های بعد نشريه قره قاج به چاپ مي رسد.

زمان ارسال آثار: اول شهریور ماه هشتاد و پنج

آدرس: نورآباد ممسنی، دانشگاه پیام نور مرکز ممسنی، امور فرهنگی، جمعیت دانشجویان قشقایی، نشریه دانشجویی قره قاج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط اولدوز-  | 

گدن آغور ايل (ايل بزرگ مهاجر)

 

گدن آغور ايل (ايل بزرگ مهاجر)

مسعود طاهري

موسيقي هر قومي به نوعي بازگو کننده گذشته آن قوم نيز مي باشد و شايد بتوان موسيقي را چکيده ی خاطرات تلخ و شيرين اقوام دانست.

موسيقي اصيل قشقايي عموماً غم انگيز است و با بکارگيري ملودي هاي غم انگيز و سوزناک به بيان خاطرات و دردهاي قومي  مي پردازد که در طي قرن ها در به دري و خانه به دوشي شاهد ظلم و ستم حاکمان و ناسازگاري طبيعت ستيزه گر بوده است. خاطراتي که يادآور حزن و ماتم و در به دري هاي هميشگي آنان است. خاطراتي که تداعي کننده سال هاي تبعيد و قتل عام هاي بيرحمانه حاکمان جبار است. غم سنگيني که در آهنگ ها و ملودي قشقايي ها به چشم مي آيد شايد به اين دليل است که در وراي اکثر آهنگ هاي اصيل قشقايي ها حکايتي از غم و اندوه هميشگي آنان خفته است. يکي از سوزناک ترين و غم انگيز ترين اين آهنگ ها و ملودي ها آهنگ  گدن آغور ائل ( ايل بزرگ مهاجر) است که يادآور آوارگي و در به دري ايل قشقايي با قريب يکصد هزار خانوار در گذشته اي نه چندان دور است. در سال 1239 هـ.ق پس از مرگ جاني خان قشقايي ايلخاني قشقايي يکي از پسرانش به نام محمد علي خان ايلخاني و پسر ديگرش مرتضي قلي خان ايل بيگي قشقايي شدند. محمد علي خان در زمان کوتاهي چنان قدرت و اعتباري در فارس به دست آورد که باعث حسادت و بدبيني حاکم فارس يعني حسينعلي ميرزا فرمانفرما يکي از پسران فتحعلي(شاه) شد. او براي در امان ماندن از توطئه در سال 1245 هـ.ق با يکي از دختران فرمانفرما ازدواج مي کند ولي حاکم روز به روز به ايلخاني بدبين تر مي شد، چون فکر مي کرد ايلخاني قصد براندازي او را دارد. در اين بين وزير ايالت فارس يعني ميرزا محمد علي مشير الملک به آتش نفاق و بدبيني دامن زده و اوضاع را وخيم تر مي کرد. سرانجام در سال 1247 هـ.ق فرمانفرما ايلخاني قشقايي را دستگير و باغ و قصر خانوادگي اش، باغ ارم، را مصادره کرد.

مرتضي قلي خان ايل بيگي قشقايي حاضر نشد تن به مذلت بدهد، بنابراين دستور داد ايل قشقايي به طرف کرمان حرکت کند و از ايالت فارس خارج شود. وقتي فرمانفرما از قضيه مطلع شد فوراً محمد علي خان را آزاد و از او خواست که مرتضي قلي خان را از اين تصميم منصرف گرداند. ولي محمد علي خان پس از آزادي به ايل و مردمش پيوست.

قريب به يک صد هزار خانوار قشقايي به طرف کرمان حرکت نمودند. والي کرمان از ايل و بزرگانش به گرمي استقبال نمود.(زيرا در آن زمان تعداد خانوار هم از لحاظ نظامي و هم از لحاظ اقتصادي ارزش شايان توجهي داشت.) اما فتحعلي شاه پس از اطلاع از موضوع طي نامه اي به فرمانفرما از او خواست که به هر طريق ممکن قشقايي ها به فارس برگردانده شوند.

در 1248 هـ.ق فرمانفرما به همراه 15000 تفنگچي براي مذاکره و بازگرداندن قشقايي ها شيراز را به قصد کرمان ترک کرد. ولي ايلخاني قشقايي سوگند خورد تا زماني که مشير الملک وزير ايالت فارس است نه او و نه ايل قشقايي قدم به فارس نخواهند گذاشت. فرمانفرما ناچار مشير الملک را عزل کرد. ايلخاني حاضر به بازگشت شد و از مرتضي قلي خان و ساير خوانين خواست به طرف فارس حرکت کنند. ايل قشقايي به طرف فارس حرکت نمود.

در راه بازگشت 2000 سوار مسلح قشقايي به فرماندهي  مصطفي قلي خان ( برادر کوچکتر ايلخاني ) براي کمک به سرکوب شورش علي نقي خان سرتيپ که در ارگ کرمان پناه گرفته بود،  اعزام مي شوند.  اما در اين درگيري مصطفي قلي خان که يکي از شجاع ترين و بي باک ترين چهره هاي ايل قشقايي بود ، کشته مي شود. غم از دست دادن مصطفي قلي خان در ديار غربت    قشقايي ها را در سوگ و ماتمي سنگين فرو برد.

يک سال در به دري و آوارگي دل ها را افسرده و غمگين کرده بود. مرگ مصطفي قلي خان نيز که در شجاعت و دلاوري در ايل بي نظير بود، بر غصه ي آوارگي افزوده شد.

اين حزن و اندوه و حکايت آوارگي و در به دري ايل در آن دوران به صورت آهنگ سوزناکي درآمد.

قريب به دو قرن از اين ماجرا مي گذرد، ولي هنوز آهنگ گدن آغور ائل براي قشقايي ها يادآور آوراگي و  در به دري و هجرت است.

 

 

 

 

قره داغلار يول ورينگ چخم باشينزا

من قربانم ترپاقينزا داشينزا

مارال الام ايچم قونام دشينزه

 باخام گرم يار اللره هاردادور

باشي پارا پارا بوز دومانله قارله داغ

دامنينن قونان آغور ائل نيجه اولده

دامنينن گدن آغور ائل نيجه اولده

 

اي کوه هاي سياه راه بدهيد تا به قله ها برسم

من به قربان خاک ها و سنگ هايتان

پرنده باشم و پرواز کنم و به سينه تان بنشينم

نگاه کنم ببينم ايل دوستان کجاست.

اي کوه  های مه آلود و پوشيده از برف

ايل بزرگی که از کنارت کوچ می کرد چه شد؟

ايل بزرگی که بر دامنت اطراق مي کرد، چه شد؟

 

 

منابع :

- کوچ نشينان قشقايي فارس- بيرابرلينگ

- کوچ با عشق شقايق ها- منوچهر کياني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

ادبیات حقوقی عشایر

 

ادبیات حقوقی عشایر

 

ايرج عزيزي، کارشناس ارشد حقوق جزا و جرم شناسي- رئيس اداره تعزيرات حکومتي ممسني و مدرس دانشگاه

در نشريه با محتواي و با مسماء قره قاج (شماره اول ) به همه چيز اشاراتي گرديده، از پايه و اساس و از فرهنگ و هنر گرفته تا شهد شهادت، و اين خود حکايت از ذخاير گرانمايه اي است که در وجود اين نهاد اجتماعي عظيم يعني عشاير غيور و حامي نظام اسلامي نهفته و قابل توجه بوده. ولذا با يک بررسي دقيق و علمي چنانچه به تاريخ دانش و دانشگاهي هم گذري داشته باشيم، متوجه رشادت ها و موفقيت هاي علمي نونهالان و آينده سازان ديروز و کارگزاران امروز و اميدان فردا در جامعه عشايري در سرتاسر ايران اسلامي، خواهيم شد. ولي خوب از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است. اين حقير هم بنا به اينکه دوستدار اين قشر عظيم از همنوعان خود بوده و هستم، بنا به تخصص علمي و شغلي ام لازم ديدم اشاره مختصري را نسبت به وضعيت قضايي عشاير در قوانين موضوعه و عرف داشته تا انگيزه اي باشد براي محققان و دوستان دانش حقوق و عدالت. مقوله ي جرم و مجازات و محاکم رسيدگي کننده و نظارتي و انتظامي معمولاً از مفاهيم عام و کلي و آمره در ادبيات حقوقي و قضايي هر نظامي برخوردار بوده و از بدو زندگي انسان ها گرفته تاکنون در هر زمان و مکاني اعم از جوامع شهري و روستايي و عشايري احتمال بروز و ظهور آن همواره بوده و هست، آن هم به هر دليل و جهتي اعم از مالي يا اخلاقي و... و از  دير باز روش هاي مختلفي بر روابط حقوقي مردم و حل و فصل اختلافات آنان حاكم بوده و بنا بر مفاهيم ديني(1) معمولاً در رأس اين روش ها     بهره مندي از روحيه ي گذشت و صلح و سازش از جايگاه ويژه اي برخوردار بوده است.

 فلذا با عنايت به مراتب و اهميت موضوع و گذري در قوانين موضوعه، در نظام گذشته، به اين مهم توجه ويژه اي را داشته و با تصويب قانون در  آذر ماه  1337به حل و فصل امور قضايي عشاير پرداخته اند. که به شرح ذيل به آن خواهم پرداخت.

در نظام جمهوري اسلامي هم بنا به سياست قضايي و تغيير و تحولات عمده در تشکيلات قضايي و بازنگري در قوانين با ايجاد محاکم عام و سپس عمومي و انقلاب که بنا به صلاحيت ذاتي، رسيدگي به تمام جرايم و اختلافات را به دادگستري محول کرده بود، مبادرت به رسيدگي نمود و بنا به گذشت زمان و تخصصي نمودن  مراجع اقداماتي را معمول داشته، که درطرح جديد يعني شوراهاي حل اختلاف که فلسفه اصلي آن حل و فصل امور و سازش بين مردم بوده و تأسيس اين نهاد شبه قضايي که از ابتکارات رياست محترم و معزز قوه قضائيه در جهت داوري و سازش و حل و فصل امور بنا به موقعيت هاي اجتماعي، جغرافيايي، فرهنگي در هر منطقه اي، بوده تأسيس و اعضاء آن را از مردم آن محلات و نمايندگان دولت تشكيل داده اند، که اين مهم هم مشمول جامعه غيور و هميشه در صحنه عشاير بوده و هست.

و به احتمال زياد در اكثر مناطق عشاير نشين شعب شوراهاي حل اختلاف ايجاد و فعاليت خود را شروع کرده اند که بنا به اهداف غايي قانونگذار که همان مشارکت مردمي و صلح و سازش در امور و ارايه ي خدمات قضايي رايگان، آن هم در سال نهضت خدمات رساني و اهداف دولت کريمه بر مهرورزي و عدالت خواهي بوده نايل گرديم. اميد است اين اندک مورد قبول واقع و به نظر ها مفيد آيد. ضمن تقدير و تشکر از دست اندرکاران نشريه.

 

قانون برنامه ي سوم توسعه ي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي اسلامي ايران (ماده 189 مورخه ي 1379/1/17 و تمديد در برنامه ي چهارم)

1- به منظور کاهش مراجعات مردم به محاکم قضايي و در راستاي توسعه مشارکت هاي مردمي، رفع اختلافات محلي و نيزحل و فصل اموري که ماهيت قضايي ندارد، به شوراي حل اختلاف واگذار مي شود.

قانون راجع به امور قضايي عشاير وايلاتي که اسکان مي شوند مصوب 9 آذر ماه 1337:

2-  ماده واحده : در نقاطي که ايلات و عشاير خلع سلاح شده و اسکان   مي شوند، براي رسيدگي به اختلافات و دعاوي افراد ايلات و عشاير با يکديگر و يا کساني که با آنها دعوي دارند، وزارت دادگستري مي تواند هيأت هائي مرکب از سه نفر که دو نفر از آنها از قضات مجرب باشند، تشکيل دهد. که با توجه به اصول و قوانين به طريق کدخدامنشي و اصلاح اختلافات و دعاوي مربوطه را فيصله دهند. تبصره1- مقررات قوانين آئين دادرسي مدني و همچنين نصاب مندرجه در ماده 1310 قانون مدني در اين هيأت ها لازم الاتباع نيست، اقامه دعوي ممکن است به موجب دادخواست شفاهي باشد و طرز رسيدگي هم متناسب با وضع محل و سنخ دعوي بوده و حتي المقدور با مقررات قانون آئين دادرسي مدني راجع به محاکمه اختصاري نزديک باشد.  تبصره 2- حکم اين هيأت ها تا پنجاه هزار ريال قطعي و غير قابل شکايت است و بيش از آن در دادگاه استان حوزه مربوطه به هيأت، قابل پژوهش بوده، در هر حال قابل فرجام نيست. تبصره 3- براي تشکيل هيأت هاي مزبور، وزارت دادگستري مجاز است از کارکنان بازنشسته دولت نيز استفاده نمايد.

هزينه سفر و فوق العاده ي روزانه اين هيأت ها طبق مقررات تأديه خواهد شد و چنانچه اعضاء هيأت هاي مزبور از قضات بازنشسته انتخاب شوند، وضعيت آنان به حال باز نشستگي باقي و در مدت خدمت در هيأت هاي مزبور علاوه بر دريافت حقوق بازنشستگي، تفاوت حقوق بازنشستگي و حقوق پايه آنان به مأخذ حقوق قضات شاغل و هزينه سفر و فوق العاده روزانه مأخذ پايه اي که بازنشسته شده اند، تأديه خواهدشد.

تبصره4- هيأت هاي نامبرده مي توانند در امور کيفري (خلاف و جنحه) که افراد ايلات در حوزه هيأت مرتکب مي شوند رسيدگي نمايند. و حکم اين هيأت ها در صورتي که از دو ماه حبس تجاوز نکند و يا بيش از پنج هزار ريال غرامت نباشد، قطعي و غير قابل شکايت است و در صورتيکه مجازات حبس مورد حکم، بيش از دو ماه و يا غرامت مورد حکم بيش از پنج هزار ريال باشد، در دادگاه استاني که محل ايل تابع آن است، در صورت شکايت دادستان يا محکوم عليه يا مدعي خصوصي رسيدگي پژوهشي تابع اصول آئين دادرسي کيفري مي باشد. رئيس هيأت را وزارت دادگستري از بين قضات عضو هيأت تعيين خواهد کرد. وظايف بازپرس را در امور کيفري که در حدود صلاحيت هيأت است، رئيس هيأت و يا يکي از اعضاء هيأت به تعيين رئيس هيأت انجام خواهد داد. وظايف دادستان را در هيأت، متصدي امور دفتري انجام مي دهد. رعايت مقررات قانون آئين دادرسي کيفري دراين هيأت لازم نخواهد بود.

تبصره 5- مدت مأموريت هر يک از هيأت هاي مزبور حداکثر دو سال در تاريخ تشکيل هر هيأت خواهد بود.

تبصره6- وزارت دادگستري مأمور اجراي اين قانون مي باشد.

 

آئين دادرسي :

 اين آيين بر خلاف دشواري هاي امروز و اخذ هزينه، در بين ايلات و عشاير به سرعت و بدون هزينه انجام مي گرفت. در بين ايل قشقايي ايلخانان و در بين ايل بويراحمد و ممسني کلانتران به حل و فصل دعاوي مي پرداختند و در موارد مهم حکم آنها نافذ و جز با نظر و راي آنها قابل تصحيح و تجديدنظر نبوده است.

به صورت کلي حل و فصل اختلافات ايلي اساساً بر اصل کدخدا منشي و روش هاي مسالمت آميز استوار بوده است و بيشتر با توافق و رفع اختلاف همراه بوده است.

همواره عرف و قوانين نانوشته در مباحث مدني يا کيفري و ... در بين ايلات و عشاير مختلف مرسوم بوده و هنوز در بين اندکي از قبايل کشور ديده    مي شود. که در ذيل به ذکر چند مورد از اين عرف ها اشاره مي شود.

 

الف.) طلاق: در اغلب ايلات زشت و ناپسند و به صورت غيرممکن مي باشد و در بعضي ايلات تعدد زوجات مرسوم و در بعضي مذموم شمرده شده است.

در گذشته ي ايلات مشکل طلاق تفاوت فراواني با مراکز شهري داشته و زن و شوهر هر گاه تضاد و تعارضي در افکار و عقايدشان با هم داشتند، در اين موارد مبادرت به طلاق نمي نمايند و جدا از هم زندگي مي کنند، در حالي که هنوز زن و شوهرند! اما موارد زيادي اتفاق مي افتد که خشم دو طرف فرو نشسته و موضوع حل مي شود.

 

ب.) ارث: اموال فرد متوفي همواره به پسران او به ارث مي رسد و اگر    ورثه ي او منحصر به يک دختر باشد، در اکثر موارد دختر به زور و اجبار به عقد يکي از اقوام نزديک درمي آيد. در عرف عشاير بر خلاف قوانين مدون امروز ارث تنها از آن فرزندان پسر است و به هيچ کس جز آنها تعلق  نمي گيرد.

 

ج.) معامله: در ايلات و عشاير معامله به صورت معاطاتي بوده و بدون هيچ سند و مدرکي به عمل مي آمده و صرفاً اعتماد متقابل متضمن معامله بوده و در مواردي نيز گرفتن دو شاهد اهميت داشت و صحت شهادت مردان قابل اعتماد ايل ترديد نکردني است.

 

د.) قتل: همواره کاري خصوصي تلقي شده و برخلاف قوانين مدون امروزي که جزء حقوق عمومي دانسته شده است، فقط در اندک مواردي جنبه عمومي دارد و اگر خانواده مقتول، قاتل را مورد عفو قرار دهند ايلخاني ديگر به مجازات آنها مبادرت نمي نمايد. شيوه انتقام و قصاص اغلب به صورت خصوصي مي باشد و مراجعه به سران ايل و ايلخاني يا قواي دولتي ننگ به شمار مي آيد و تمام افراد مقتول حق و وظيفه دارند قاتل را قصاص کنند.

در مواردي پرونده قتل با اصلاح و کدخدامنشي و ازدواج مصلحتي بين نزديکان قاتل و مقتول بسته مي شود و دختر بي گناه ايلياتي خون بهاي قتلي مي شد که اصلاً در آن دخيل نبوده است.

 

ه.)اعتراف: در مورد اعتراف گرفتن مردم صادق ايل با کمترين ردپا به گناه خود اعتراف مي کردند و در کمتر مواردي کار به چوب و چماق و شلاق کشيده مي شود.

در ايل قشقايي گناهکار با نام حضرت عباس(ع) بر خود مي لرزد و زود زبان به اعتراف باز مي کند. معمولاً در ايلات هر کسي اعمال خلاف انجام دهد، در برابر قسم به قرآن، قسم به امامزاده، قسم به اجاق و نان نمک تسليم محض است.

متهم معمولاً به يکي از طرق زير قسم مي خورد و اگر حاضر شود قسم بخورد، بي گناهي او به اثبات مي رسد.

    اگر غسل کند و به امامزاده برود و قسم ياد کند.

    اگر دستش را به کنار اجاق بزند و بگويد: اجاقت و حق نان نمکت بر  گردنم زند و کورم کند.

   اگر تکه اي از نان را بردارد و بگويد: اين نمکت از دو چشم نابينايم سازد.

    اگر چند تا سنگ روي هم گذاشته و به نام کره ي حضرت عباس(ع) آن را خراب کرده و بگويد: اگر خلاف کرده باشم، مثل اين سنگ چين خانه خراب شوم.

البته اين اعتراف در مورد جرم هاي کوچک و قابل اغماض مي باشد و در مورد قتل يا خلاف سنگين، مسئله حادتر و مشکل تر است.

ﻫ.)

در هر حال از عرف به عنوان يكي از منابع منابع اصلي دانش حقوق و يكي از منابع ارشادي در حقوق جزا نامبرده و در تعريف حقوق آن آمده است: ''عرف و عادت، مجموعه عادات و رسوم رايج بين مردم است.'' و از جايگاه بالايي در مسائل  مدني و حقوقي برخوردار و  صرفاً در مسائل كيفري آن هم در موارد خاص مي توان از عرف و عادت الهام گرفت و با وجود اصل قانوني بودن جرائم و مجازات ها و تشكيل محاكم در امور كيفري كاربردي نداشته و بيشتر از ديد جامعه شناسي در مسائل اخلاقي و مالي داراي كاربرد بوده و هست. هر چند در مسائل كيفري، عرف نيز بازيگر نقش هايي بوده است. معمولاً از عرف به عنوان يك توافق مشترك اشاره شده و در صورتي كه مجموعه قوانين از يك حالت آمره و الزامي در جهت نظم عمومي و اخلاق حسنه برخوردار بوده اند و با توجه به اينكه عرف را به همگاني و محلي و خاص تقسيم نموده اند و صرفاً در يک منطقه ي خاص يا شهر و روستا رايج بوده و داراي يك ماهيت حقوقي گرديده، تحت عنوان قانون نانوشته يا غيرمدون از جايگاه ويژه اي برخوردار و برگرفته از مردم بوده و به نوعي فراگير و پوياست.

با يك نگاه تطبيقي نسبت به زمان سابق و لاحِق متوجه اين موضوع خواهيم شد كه هم اكنون اعضاي شوراي اسلامي هر منطقه يا محله اي كار و وظايف بزرگان يك ايل را انجام داده و نظم اجتماعي مورد نياز هر منطقه را برقرار نموده كه اين هم يكي از ابتكارات و محاسن  و بركات نظام جمهوري اسلامي مي باشد.

پس مي توان نتيجه گرفت كه تمامي قوانين جاري و ساري هر نظامي بر مبناي عرف همگاني و محلي و خاص هر منطقه اي وضع و لازم الاجرا و در بين مردم از اهميت خاصي برخوردار مي باشد. چون در غير اين صورت جايگاهي در بين شهروندان نخواهد داشت و مسكوت خواهد ماند و مقنن كه برگرفته از آحاد همين شهروندان هستند، مرتكب كاري لغو و بيهوده گرديده است، آن هم در قرن انديشه و اتم.

 

پي نوشت:

1-يپامبر اكرم (ص): ''صلح و سازش ميان مسلمانان روا و جايز است، مگر صلحي كه موجب حلال شدن حرامي و يا  حرام شدن حلالی باشد'' و اشارات قرآن مجيد در سوره ي حجرات آيه ي 9 و سوره ي نسا آيه ي129

منابع:

1- مجموعه كامل قوانين و موازات جزايي با آخرين اصلاحات . الحاقات 1369 تدوين غلامرضا   اشرقي.

2- عرف و عادت در عشاير تاليف محمد بهمن بيگي.

3- پايان نامه كارشناسي كرم اله بهارلو ( موضوع: تحقيقي از زندگي مردم ايل قشقايي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

ما با هر قدم به سوی آینده ای بهتر می رویم با همکاری و همیاری آنهایی که به تعالی فرهنگ و هنر احترام و

ما با هر قدم به سوی آینده ای بهتر می رویم با همکاری و همیاری آنهایی که به تعالی فرهنگ و هنر احترام ویژه ای قائلند.

 

دومین شماره از کارهای قره قاج هم تمام شد با همه ی حرف ها و حدیث هایی که بتید داشته باشد و از دوستان گرامی که با ارسال نظرها و مقاله ها و ایمیل های خود نقاط ضعف ما را یادآوری می کنند، تشکر می کنیم. امیدواریم که بتوانیم در شماره ی سوم از این انتقادها و نقطه نظرها استفاده کنیم.

در حال تهیه ی مقدمات مالی و مقاله ای قره قاج شماره سوم هستیم و با دوستان خوبمان در حالتی ويژه تلاش می کنیم که این کار فرهنگی ضربه ای را متوجه تحصیلات ما نکند. در طی این مدت سعی خواهم کرد به طور متناوب مقاله های درج شده در شماره ی دوم قره قاج را درج کنم تا دوستانی که امکان مصالعه ی این نشریه برایشان مقدور نبود بتوانند از این مطالب استفاده کنند.

قبل از نوشتن این پست دوباره تاکید می کنم ما هنوز چشم به راه مقاله ها و نظرهای ارزشمند شما هستیم. برای اصلاعات بیشتر می توانید به پست قبلی مراجعه کنید.

اولین مطلب را از دوست خوبمان سرکار خانم فرزانه جباری آرخلو تحت عنوان گَلِی بهمن گَلِی قوزوم (1) می خوانید.

 

                                            

 

  سال ها  پيش در اواخر فصل بهار، فصل کوچ از قشلاق به ييلاق، يک طايفه از ايل بزرگ قشقايي براي استراحت در قسمتي از کوه بزان ... واقع در منطقه ماهور ميلاتي، اتراق مي کنند. يکي از پسران بزرگ و جوان طايفه به نام بهمن براي گردشي کوتاه از بقيه جدا شده و بعد از کمي سوارکاري از اسب پياده مي شود تا با خوردن پاهايش به سبزه ها با تمام وجود طراوت را احساس کند که ناگهان  درون چاهي مي افتد و اسب او در کوهستان رها مي شود. وقتي خانواده ي بهمن متوجه تأخير او مي شوند همگي به دنبالش مي گردند، اما به جز اسب بهمن چيز ديگري نمي يابند و چون از يافتنش نااميد   مي شوند مجبور به ادامه راه به سوي ييلاق مي گردند و بهمن در ته چاه مي ماند. خانواده ي بهمن در سرحد براي بهمن مراسم ختم گرفتند. آنان گمان مي کردند بهمن طعمه ي حيوانات وحشي شده و مادر ( يا خواهر ) او در فراق بهمن اشعاري سرود.

 

اوباقونه تازا يوردا

من بهمن وردم قوردا

قره چادر بش ديرگ له

بهمن جانم شر ايرگ له

کوه بزانيگ اويزه بويزه

قوين ملر بولماز قوزه

کور الايده سرونازي ايکه گوزه

گلي بهمن گلي قوزوم

 

در اواخر تابستان هنگام بازگشت به قشلاق، ايل در نزديکي همان چاهي که بهمن در آن افتاده بود، اتراق کردند و باز به ياد بهمن که در همين کوه از دست داده بودند شيون و زاري کردند. از زمان اتراق مدتي  مي گذشت، اسب بهمن مدام به محل اتراق مي آمد و دوباره باز مي گشت، وقتي آنها متوجه اين موضوع شدند به دنبال اسب به راه افتادند تا ببينند اسب کجا مي رود. آنها متوجه رفتار مرموز اسب بر سر چاهي شدند و کمي دقت کافي بود تا بفهمند کسي درون چاه است. وقتي که بهمن درون چاه افتاده بود آنقدر سبزه و گل و گياه آن اطراف را گرفته بود که آنها متوجه چاه نشده بودند، اما حالا چاه مشخص بود. يکي از مردان به درون چاه رفت و ته چاه بهمن را يافت. ديگر بهمن چيزي جز استخوان و يک پوست چروک که روي آن کشيده بود، نبود. موهايش ريخته بود و از تکلم افتاده بود و به زحمت نفس مي کشيد. با شادي فراوان بهمن را به خانه برده و از او نگهداري کردند. وقتي که حالش بهتر شد و قادر به تکلم گرديد آنچه برايش اتفاق افتاده بود را بازگو کرد. او گفت که تنها غذايش اندکي آب و گِل بوده و لطف و عنايت پرودگار بهمن را در اين مدت طولاني با بي غذايي و جراحات زنده نگاه داشت.

 

 

 

1- این داستان را بیشتر آن عده از عشایری که در منطقه ماهور(بابامنیر) سکونت و آشنایی داشته اند عنوان کرده اند و اگر عده ی دیگری از دوستان از این ماجرا اطلاعات بیشتری دارند خواهشمندیم ما را از آن آگاه کنند. البته نواری صوتی با همین عنوان به اسم گلی بهمن وجود داشت که متاسفانه از آن نوار چیز زیادی در خاطرم نیست و پیدا شدن آن نوار و دست یابی به آن می تواند بازگوی مطالب زیادی باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  |