تبليغاتX
جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

قونما جیران سن که ماوائینگ چلردر

هيچ گاه به سمت اشاره انگشتانمان نگاه نكردي

این نامه از سرکار خانم حمیده زندی خواه که در شماره اول قره قاج هم چاپ شد را تقدیم می کنیم به این خانواده هنرمند، به خصوص استاد فرود گرگین پور.

 

هيچ گاه به سمت اشاره انگشتانمان نگاه نكردي آنجايي كه در هلهله هامان با تو رقصيديم به دستمالهاي رنگارنگمان نگاه نكردي ولي ما باز با تو مي رقصيم با تو پاي مي كوبيم و با تو خواهيم گريست چرا كه مفهوم تمام شادي و درد مايي، مايي كه تمام مفهوم خاطره هاي كهنه ی كوچيم . ما به سمت بينايي دستانت كور شده ايم . شايد خداي تو وقتي خواست بفهماند چقدر بزرگي نخواست چشم هات باز شوند تا ببيني از مفهوم واقعيمان فرسنگ ها فاصله داريم و آنگاه غصه بخوري . خداي تو با تو بود خداي تو ، تو را دوست داشت ، خداي تو مي خواست شاديت مخصوص خودت باشد. رقصي كه تو در ذهنت مي پروراني مال خودت است، ما چقدر ضعيفيم كه نمي بينيم چگونه با آوازهات مي رقصي . چگونه از اينكه مي بيني ما نمي بينيم غصه مي خوري. ما نتوانستيم به مفهوم واقعي ديدن برسيم چرا كه سخت ناتوانيم .

ما چقدر حقيريم( ساده ايم ) كه سال ها فكر مي كرديم مي بينيم كودكانمان چگونه بزرگ مي شوند ولي براي تو مفهوم كودك و پير وجوان آن چيزي است كه خودت ترسيم مي كني و اين بزرگترين نعمتي است كه خداوند به آدم ها مي دهد. تو تمام ما را آنطور كه دوست داري مي بيني ولي ما، مايي كه فكر مي كنيم مي بينيم در اين دنيا كه پر است از نديدن ما آيا واقعاً مي بينيم ما حتي نمي توانيم به اين سوال واضح و آشكار هم جواب بدهيم.

حالا به چشم هات قسم مي خوريم آوازه هاي تو و هنرمندي دستانت مفهوم واقعي يك زندگي هستند. تو زندگي مي بخشي چرا كه هنر تو مفهوم ساده ولي زيباي زندگي است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

یادمان باشد

 

 

 

 

• در جنگ با انگليس ها، قشقايي براي خودش نجنگيد، براي ايران جنگيد، ناموس ايران، شرف ايران، حالاهم هر وقت اجنبي بخواهد پايش را به اين خاك بگذارد، ما آنها را دوباره به دريا مي ريزيم.

• گذشت آن زماني كه ايل جواب گوي گوشت، شير و پنير شهر ها بود. امروز نه تنها قادر نيستيم جواب شهرها را بدهيم بلكه گاهي بعضي كه دستشان به دهانشان مي رسد حتي شير پاستوريزه، پنير سفيد و گوشت يخ زده استفاده مي كنند.

• هيجان شعر قشقايي مربوط به موقعيت حال و احوال آدم است. خلقت كه تنگ باشد، وقتي بشنوي غمت بيشتر مي شود، دلت كه شاد باشد، شاديت را بيشتر مي كند.

• موسيقي قشقايي محرك نيست، منحرف نيست، آدم باشنيدنش هرگز حركت جلفي نمي كند، آدم را به فكر مي اندازد، آقائي يادش مي دهد.

• قربان حضرت عباس (ع) بروم كه ضامن همه قول و قرارها و محافظ مراتع و اموال است. عشاير رسمي دارند كه هنوز هم برقرار است، آن ها وقتي در بيابان قصد معامله دارند، چند سنگ روي هم مي گذارند و اسمش را مي گذارند «كره حضرت عباس (ع)» و قسم به حضرت عباس مي خورند. وقتي معامله تمام شد سنگ ها را مي ريزند و هر دو متعهد مي شوند كه در اين معامله سريكديگر را كلاه نگذارند. به وسيله همين قسم بي هيچ سند و نوشته اي روي معامله خود وفادار مي مانند.

• درخت هاي تنهاي بين راه كوچك را عشاير (( پير لك لك )) مي نامند، زن ها قسمتي از پارچه پيراهن تنشان را پاره مي كنند و به شاخه هايش مي بندند، نذر مي كنند، نيت مي كنند. آن ها معتقدند (( پير لك لك )) كمكشان مي كند و نيتشان برآورده مي شود.

• وجب به وجب خاك فارس اگر زبان داشتند، شهادت مي دادند که چه خوني از جوان هاي ما از برای آن ها ريخته شده، حتي درخت ها يادشان هست كه چطور زن هاي ما را با موبه آن ها آويزان كردند.

 

                     فرزانه جباری آرخلو

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

هالاي ( هلي)

 


هالاي ( هلي)               استاد اسدالله مردانی رحیمی

هنوز از اتومبيل پياده نشده بوديم كه با صداي شليك گلوله هاي پياپي به استقبالمان آمدند.

نوازنده ي هنرمند ساز در حالي كه آهنگ پرشور(( خوش گلدينگ ائيوز خوش گلدينگ )) را مي نواخت، به جمع استقبال كنندگان پيوست و با اشاره به ما خوش آمد گفت.

((ياشار )) هم به جاي همه ي ما از استاد تشكر كرد و طبق رسم ايلياتي مبلغي به عنوان انعام در جيب او گذاشت.

مارا به چادري هدايت كردند كه كلانتران، ريش سفيدان و بزرگان ايل در آنجا نشسته بودند. آنها هم خواسته يا ناخواسته به احترام ورود ما از جا بر خاستند .

بعد از تعارفات معمولي همگي رو به سوي ميدان وسيعي كه سنگ چين استوانه اي شكل بزرگي در وسط آن قرار داشت، نشستيم.

ديري نگذشت كه آهنگ (( هلي)) همه ي مدعوين را به سكوت مودبانه و حركات موقرانه دعوت كرد.

از ميان سيه چادر بزرگي كه به كاخي مزين شباهت داشت، دختران و زنان ايل با لباس هاي رنگارنگ و افسانه اي خود به جنب و جوش افتادند.

از ميان آنها پير زن 60-50 ساله ي قد بلندي كه دو دستمال قلاغي به دست داشت، آرام و موقر به سوي ميدان عروسي به حركت در آمد.

متانت و ابهت راه رفتنش همه را به تحسين واداشته بود.

در چند قدمي سنگ چين كه هنوز هم آتش نيم سوزي بر سرش مي سوخت، ايستاد. نگاهي آگاهانه و عبرت آميز به اطراف انداخت و گوش خود را به طرف صداي طبل نوازنده تيز كرد.

در لحظه اي بسيار حساس كه همه چشم به او دوخته بودند، حركات موزون دست هاي بلند و پاهاي استوارش با صداي طبل هماهنگ شد و رقص (( هلي)) آغاز گرديد.

زنان و دختران به تدريج با صف مرتب و زيبايي به او پيوستند و كم كم در كنار او رقص كنان در اطراف سنگر به صورت دايره اي كامل در آمدند.

دايره اي كه گويي فلك با پرگار خود كشيده بود. طبيعي، زيبا رنگارنگ.

مركز دايره همان سنگ چيني بود كه  با گرمي و زيبايي و بلندي آتش در ميان ميدان به خود مي باليد.

آهنگ ((آغير هلي )) همچنان نواخته مي شد و تماشاگران ايلي در چادرهاي اطراف غرق تماشا و لذت بودند.

شايد در دنيا هيچ صنعتگر و هنرمندي نتواند چنين صحنه اي را بيافريند جز خالق يكتا، آن هم در ميان ايل بي همتاي قشقايي. كم كم ضربات طبل تندتر مي شد و من بيشتر به هيجان مي آمدم. (( عمو آصلان )) كه در كنارم نشسته بود، آهسته به من گفت: ((آهنگ قبلي ( آغير هلي ) نام داشت ولي اين آهنگ ( هلي متوسط ) ناميده مي شود. آهنگ بعدي هم ( هلي تند) خواهد بود.))

(( عمو آصلان )) كسي نبود كه به غلط يا اشتباه سخني بر زبان آورد. او دانشمندي بود كه هيچ مدرك نداشت،  نه دكترا، نه ليسانس و نه حتي ديپلم. فقط سواد خواندن ونوشتن داشت، از صورت بشاش و چهره ي نوراني اش اميد، آگاهي و سلامت انديشه مي باريد .

در رقص (( هلي متوسط)) پاها محكمتر به زمين كوبيده مي شد و دستمالها با سرعت بيشتري به هوا پرتاب مي شدند.

(( عمو آصلان)) پرسيد: ((مي دانيد چرا پاها را محكم بر زمين مي كوبند و دستمال ها را بالا مي اندازند؟))

نگاه ها به همديگر خيره شد. هيچ كس چيزي نمي گفت.

لحظه اي بعد (( تاري وئردي )) گفت : ((اگر لطف كنيد خودتان دليلش را بفرمائيد، همگي ممنون و خوشحال خواهيم شد. ))

گفت: (( كوبيدن پاها در حقيقت كوبيدن نفس اماره و سركوب كردن تمايلات شيطاني انسان است. بالا رفتن دستمال ها نيز نشانه ي طلب نفس مطمئنه از آسمان و آسمانيان است. آنها از ( گوك تاري ) يعني خداي آسمانها مي خواهند كه روح الهي بر دستمالهايشان بدمد و درهنگام پايين آمدن دستمالها، ارواح طيبه را نثار جامعه و اطرافيان خود بنمايند.))

دوستان همگي بهت زده به (( عمو آصلان )) نگاه مي كردند.

((بولوت)) يواشكي از (( قيليج خان )) پرسيد : (( اين آقا استاد دانشگاه است ؟))

گفت: (( خير، اين آقا دانشمند بدون مدرك ايلات ماست.))

كمي بعد، سرعت نواختن ضربات ساز و دهل بيشتر و بيشتر شد و آهنگ رقص بيش از پيش پرشور تر گشت. ناگهان دايره ي رقص زنان كوچكتر شد و همگي در اطراف سنگر به صورت فشرده جمع شدند و طواف وار با آهنگ (( هلي تند )) تا آخرين لحظه دور سنگر چرخيدند و رقصيدند.

دو چيز بيش ازهر موضوعي رفقاي مرابه تحسين واعجاب واداشته بود. يكي رقص زيبا و مهيج زنان و دختران ايل قشقايي و ديگري وجود ((آصلان)) اين پيرمرد فهيم و مجرب ايلياتي.

((آياز))پرسيد: (( عمو آصلان! اصلا(هلي ) يا (هالاي) چيست؟ و چرا به اين نوع رقص (هلي ) مي گويند ؟))

همه ي حاضران خود را جمع و جور كردند و در مقابل (( عمو آصلان)) قرارگرفتند.

سكوتي عجيب در چادر ما حكمفرما شد.

پيرمرد كمي صدايش را صاف تر كرد و با لحني گيرا و غرا چنين گفت:

(( فرزندم ! (هالاي ) يا ( هلي ) رقصي است عرفاني كه قشقايي ها به خاطر گرايش خود به آسمان و ملكوتيان، تصوير ماه را در روي زمين به نمايش مي گذارند.

يعني سنگري را كه در وسط ميدان قرار گرفته و بر بالاي آن آتش روشن گشته، مي توان به منزله ي ( ماه ) و دايره اي را كه زنان ايل در اطراف آن تشكيل داده اند، ( هاله ي ماه ) ناميد. البته كلمه ي ( هاله ) هم با كلمه ي ( هالاي ) هم ريشه و هم خانواده است و هر دو از تركيب دو كلمه ي ( آي ) به معني ( ماه ) و( له) به معني ( با ) تشكيل شده اند.

بنابراين ( آيله ) يعني ( با ماه ) و آنچه همراه ماه باشد.

بعدها كلمه ي ( آيله ) به شكلهاي: هايله، هاله، هالاي وهلي تغيير يافته، رايج گشته و هنوز هم در ادبيات تركي وفارسي كار برد دارد. اتفاقاً خرمن غلات را هم به خرمن ماه تشبيه نموده و به عمل خرمن كوبي نيز هالاي ( هلي ) گفته اند.

بنابراين هالاي دو معني عمده دارد: يكي هاله يا خرمن ماه كه در اطراف ماه قرار مي گيرد و به همين دليل اطرافيان و هواداران يك فرد را هم هالاي گفته اند.

و ديگري خرمن گندم و جو و امثال آنها و نيز به معني خرمن كوبي و به طور خلاصه كوبيدن و سركوب كردن و در اصطلاح عرفاني كوبيدن همه ي اميان شيطاني انسان است كه به صورت رقص متظاهر گشته است.))

همه از سخنان پيرمرد غرق لذت وحيرت بودند. اما من به عنوان معلم ادبيات غرق خجلت و حسرت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

ما مسئول يتيمي كوه هاي زاگرسيم‏،

 

ما مسئول يتيمي كوه هاي زاگرسيم‏، ما مسئول بي پناهي آسمان لاجوردي، قله هاي سفيدپوشيم، ما بدهكار حقيقت جويي آيندگانيم.

روزگاري نه چندان دور كوه هاي سر به فلك كشيده زاگرس در دامنه خود ميزبان مردمي بود كه تمام دارائيشان را روي چند چهارپا مي گذاشتند و سبك بال و آزاد به هر سمت كه دوست داشتند سفر مي كردند و هر جا كه مي خواستند اطراق مي كردند.به معناي واقعي ((همه جاي ايران سراي من است)) جامه ي عمل پوشانده بودند.

دير زماني گرماي خورشيد بر صورت سوخته زنان و دختران ايل سايه اي از زخم را به يادگار گذاشته بود و گردنبند خاك خورده دختران ايل زينت بخش تمام زندگي بي ريايشان بود.آنها پيام گرماي خورشيد قشلاق را به ييلاق سردسير سميرم و نواحي اطراف شيراز مي بردند و حالا نوبت زندگي در ميان برف هاي انباشته ييلاق بود.

هنوز اجاق كساني كه خيلي ها با نيت پاك و صادقانه خود شفا مي يافتند، خاكستر روزهاي درد را به همراه دارند و انسان هاي به ظاهر بي درد جامعه امروز گاهي از آن عكسي به يادگار گرفته و يا زينت نقاشي هايشان مي كنند بي آنكه ديگر كسي از آنها شفا بگيرد و بتواند دردي از دوش انسان ها بردارد.

حالا سؤال اينجاست چه كسي فرهنگ فراموش شده پدران و مادرانمان را بايد زنده نگه دارد تا  ته مانده ي خاطرات پيران ايل فراموش نشود؟

چاره اي نيست، بايد از ابزار پيشرفته تكنولوژي امروز استفاده كرد و فرهنگ غني خود را زنده نگه داشت.بايد در اينترنت ها و در دنياي پرتبليغات و ماشيني نيز پيشگام شد و زنده نگه داشتن روزهاي گذشته ايل به خودمان به آيندگان كمك كنيم.

شايد هيچ گاه ما نتوانيم مزه ي شب نخوابيدن هاي يك مرد را در كوچ از ترس دزد بفهميم و يا دردي را كه زني بچه اش را بر پشتش بسته و گوسفند مي دوشد، برايمان غير قابل تحمل باشد.ولي واقعيت اين است كه آنچه در گذشته بوده درد نيست، ما مفهوم شادي را بد فهميده ايم.ما چنان در خود فرو رفته ايم كه همسايگانمان را فراموش كرده ايم.ما خيلي از خودمان فاصله گرفته ايم و شايد اين عكس ها، جشنواره ها، نشريه ها و نشست ها به ما كمك كند كه اول خدمان را بشناسيم و بعد بتوانيم فرهنگ غني خودمان را به ديگران بهتر بشناسانيم و با ديدن پيرزن يا پيرمردي كه از كوه هاي سبز به شهر غم گرفتمان آمده بر خود بباليم نه…

 

                           
                                                       علی اصغر ولی زاده یادکوری

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  |