تبليغاتX
جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

جمعیت دانشجویان قشقایی پیام نور ممسنی

قونما جیران سن که ماوائینگ چلردر

سلام

طی جلسه ای که با حضور اعضای شورای مرکزی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نونر مرکز ممسنی در مورخه ی یازدهم تیر ماه هشتادو پنج برگزار شد بنا بر دلایل شخصی و مشکلات خاص خودم از عضویت در شورای مرکزی جمعیت دانشجویان قشقایی و سمت خود کناره گیری نموده و استعفا نمودم. هر چند شاید بعضی چیزها خیلی سخت است اما جبری ناخودآگاه انسان را مجبور می کند. هر چند دوستان خوب من در جمعیت دانشجویان قشقایی همیشه به عنوان یک حامی و یاور پشتیبان هم بودند. به هر صورت با رفتن یک شخص حرکت قطعاً ادامه خواهد یافت و امیدوارم که دوستان ما موفق باشند.

در طی این جلسه آقای مسعود طاهری به عنوان دبیر و مدیر مسئول  جمعیت دانشجویان قشقایی  انتخاب شد.

اقای حسین نجفی به عنوان سردبیر نشریه دانشجویی قره قاج انتخاب شد. با آرزوی توفیق برای همه ی دوستان و فعالان فرهنگی.

این چند خط تقدیم به همهی دوستان خوبم در جمعیت دانشجویان قشقایی و همه ی دوستانی که با آنها چه از طریق اینترنت و چه به صورت حضوری افتخار اشنایی داشتم:

یک سال گذشت. یک سال با بوی کوچ و آلاقیچ های زندگی و شور ییلاق و قشلاقمان.

یک سال گذشت همراه با خاطرات خوب ایل و تصویرهایی خوب از صورت سوخته ی پدران و مادرانمان. نمی دانم شاید که حالا اگر باشد که هست نتوانم همهی احساسات خودم را بروز دهم. اما می دانم که جمعیت دانشجویان قشقایی و نشریه قره قاج برایم زندگی بخشید، به من شور داد و حرکت و پویایی را بین دانشجویان قشقایی صد چندان نمود. به هر صورت بی نهایت سپاسگذارم.

ضمناً اگر دوستان خوبم مایل به ارتباط با من باشند می توانند میل بزنند و سایر دوستان نیز اگر در مورد مسائل قره قاج صحبتی داشته باشند می توانند با وبلاگ تماس بگریرند. هر چند سعی می کنم بتوانم به عنوان واسطه نیز انتقال دهنده افکار و ایده های دوستان به اعضای شورای مرکزی باشم.

                      Negahdari1360@yahoo.com          

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط اولدوز-  | 

حیدر بابا

 

حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا

قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا

سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه

 

 

حيدربابا چو ابر شَخَد ،‌ غُرّد آسمان

سيلابهاى تُند و خروشان شود روان

صف بسته دختران به تماشايش آن زمان

بر شوکت و تبار تو بادا سلام من

گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من

 

 

 

حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا

کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا

باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا

بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله

آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله

 

حيدربابا چو کبکِ تو پَرّد ز روى خاک

خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک

باغت به گُل نشسته و گُل کرده جامه چاک

ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن

دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد کن

 

 

 

حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين !

اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !

اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين !

يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا

بلکه منيم ياتميش بختيم اوْيانا

 

حيدربابا چو داغ کند پشتت آفتاب

رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب

يک دسته گُل ببند براى منِ خراب

بسپار باد را که بيارد به کوى من

باشد که بخت روى نمايد به سوى من

 

 

 

حيدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !

دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !

بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !

دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى

دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى

 

حيدربابا ،‌ هميشه سر تو بلند باد

از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد

از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد

دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد

اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟

 

 

 

حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى

هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى

بيلمزيديم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار

ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار

 

حيدربابا ، ‌ز راه تو کج گشت راه من

عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من

ديگر خبر نشد که چه شد زادگاه من

هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود

هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود

 

 

 

حيدربابا ، بولاخلارين يارپيزى

بوْستانلارين گوْل بَسَرى ، قارپيزى

چرچيلرين آغ ناباتى ، ساققيزى

ايندى ده وار داماغيمدا ، داد وئرر

ايتگين گئدن گوْنلريمدن ياد وئرر

 

از عطر پونه ها به لبِ چشمه سارها

از هندوانه ، خربزه ، در کشتزارها

از سقّز و نبات و از اين گونه بارها

مانده است طعم در دهنم با چنان اثر

کز روزهاى گمشده ام مى دهد خبر

 

 

 

 

حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى

آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى

توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى

کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى

قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى

 

حيدربابا ، درخت تو شد سبز و سربلند

ليک آن همه جوانِ تو شد پير و دردمند

گشتند برّه هاى فربه تو لاغر و نژند

خورشيد رفت و سايه بگسترد در جهان

چشمانِ گرگها بدرخشيد آن زمان

 

 

 

حيدربابا ، سنوْن گؤيلوْن شاد اوْلسون

دوْنيا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون

سنَّن گئچن تانيش اوْلسون ، ياد اوْلسون

دينه منيم شاعر اوْغلوم شهريار

بير عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار

 

حيدربابا ، دلِ تو چو باغِ تو شاد باد !

شَهد و شکر به کام تو ، عمرت زياد باد !

وين قصّه از حديث من و تو به ياد باد !

گو شاعرِ سخنورِ من ، شهريارِ من

عمرى است مانده در غم و دور از ديارِ من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

لغو جلسه اعتراضی ترکان قشقائی در شیراز

فعالان ترک قشقائی،در اعتراض به  روزنامه ایران ودر حمایت از اعتراض های مردم آذربایجان ، قصد داشتند جلسه ای اعتراضی در شیراز برگزار کنند. آنها مجوز برگزاری چنین جلسه ای برای ساعت سه و نیم بعد از ظهر دیروز چهارشنبه ۱۰/۳/۸۵ از فرمانداری شیراز گرفتند. به همین خاطر از تمام شهرستانهای اطراف شیراز ؛ فیروز آباد ، مرودشت،زرقان - قائمیه - کازرون - نورآباد ممسنی- گچساران  و سایر مناطق ترک نشین ، خود را به محل برگزاری جلسه که سالن ابن سینای دانشگاه علوم پزشکی بود رسانده بودند. اما با کمال تاسف درست یک ساعت قبل از برگزاری از فرمانداری تماس گرفتند و اعلام کردند که مجوز صادره ملغی شده است ، لذا تجمع کنندگان به هیچ وجه حق برگزاری چنین جلسه ای را ندارند.

فعالین قشقائی نیز برای پرهیز از بروز تشنج و درگیری از مردم خواستند ، که بدون دادن هرگونه شعار و با آرامش کامل از منطقه پراکنده شوند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

نمی دانم برای چه؟!!!

نمی دانم برای چه؟!!!

به خودم می گویم پسر آخر ترم است و بنشین دوره ی درس ها را تمام کن، ولی نمی شود. پس دوباره مجبور شدم دوباره هم بیایم. اصولاً نمی توانم حرف نزنم. مگر می گزارند.

 

اگر امروز به تیترهای اخبار ایران توجه کنید موضوعات زیر را بیشتر می بینید:

 

توقیف روزنامه ی ایران

اعتراض های مردم آذربایجان

سخنان احمدی نژاد در مورد مردم آذربایجان

سخنان رئیس مجلس و سایر شخصیت های مملکتی در مورد آذربایجان

تظاهرات در آذربایجان

تحصن در جلوی ...

دیدار با رهبری و سخنان رهبری

پخش سرودهایی به زبان آذری

پخش مرتب دیدار رهبری از آذربایجان و دادن شعارهایی مثل آذربایجان اویاغدور، انقلابا دایاغدور و ...

همه اش اشاعه و به قول مطبوعاتی ها ژورنالیستی بازی و دور شدن از اصل قضیه.

 

براستی اصل قضیه چیست؟

 

در كشور ما اصل پانزدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مي گويد: (( زبان و خط رسمي و مشترك مردم ايران فارسي است. اسناد و مكاتبات و متون رسمي و كتب درسي بايد با اين زبان و خط باشد. ولي استفاده از زبان هاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانه هاي گروهي و تدريس ادبيات آنها در مدارس، در كنار زبان فارسي آزاد است.))

آیا به نظر نمی رسد دولتمردان و تریبون های آنها به جای کارهای احساسی و به قول خودشان آرام کردن جو عمومی باید با برگزاری سمینارها و همایش ها چگونگی اجرای این اصل قانون اساسی را باید فراهم کنند تا به گونه ای حرف هایی برای کسانی که بخواهند حرف هایی بزنند، داشته باشیم.

 

به هر صورت امیدواریم که دولتمردان ایران به جای کارهای احساسی به فکر کارهایی عاقلانه مثل برقراری اصل 15 قانون اساسی ایران و توجه به زبان و فرهنگ های بومی باشند تا دیگر شاهد اینگونه اقدام ها نباشیم.

 

ما اعضای تشکل فرهنگی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی این اقدام نسنجیده و خارج ار چارچوب روزنامه ی ایران را محکوم می کنیم و از دولتمردان این مملکت می خواهیم که در مقابل اینگونه تحرکات قاطعانه برخورد کنند تا همه ی اقوام و قومیت ها بتوانند در چارچوب اصل 15 قانون اساسی به آینده فکر و زبان و فرهنگ خود امیدوارتر باشند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط اولدوز-  | 

هر کو دور مان از اصل خویش

هر کو دور مان از اصل خویش

 باز جوید روزگار وصل خویش

هر چند قصد نداشتم تا مدت ها در این اطراف آفتابی نشوم و شاید هم دزدکی سرک هایی در این دنیای مجازی می کشیدم اما این بار برای حضورم علت و دلیلی خیلی مهم داشتم. با هم می خوانیم.

اگر زبان ناقص بماند٫ واژه ها از افاده كامل اندیشه ها ناتوان می گردند. اگر اندیشه به طور كامل افاده نگردند٫ كارهایی كه می بایست انجام شوند به درستی عملی نخواهند شد. اگر وظائف آن گونه كه بایسته است انجام نپذیرند٫ فرهنگ و حاكمیت آسیب خواهد دید. اگر حاكمیت و فرهنگ آسیب ببینند٫ عدالت از مسیر خویش منحرف خواهد گردید و اگر عدالت از مسیر خویش منحرف شود٫ توده مردم شگفت زده و بیخبر از عاقبت امور٫ دچار سردرگمی و هرج و مرج می گردد. از این روست كه چیزی با اهمیت تر از زبان وجود ندارد.

 «کنفوسیوس»

زبان یادگار ارزشمندی از گذشته و تاریخ و فرهنگ هنر انسان است. هجوم و حمله به زبان، حمله به فرهنگ و آداب و رسومی است که در آن جریان دارد. در تاریخ شاهد یادگارهای بزرگی هستیم که ارزش زبان کشورها را حفظ کرده است. شاهنامه فردوسی و تاثیر آن در حفظ فرهنگ و هنر پارسی و حیدربابای شهریار که تاثیر عمیقی در حفظ و گسترش زبان ترکی دارد. نمی دانم چگونه باید نوشت که چیزی نزد مردم یک قوم و جامعه بهتر از زبان وجود ندارد.

ما زبان را یادگار از مادر داریم.(هر چند می توان زبان در اثر در جریان فرهنگ و هنر قرار گرفتن یاد گرفت، اما این یادگیری در خون و رگ ما نیست.) وقتی که کودک هستیم و هیچ چیز نمی دانیم اصواتی را از خودمان درمی آوریم که اگر در فرهنگ و زبان مادری ما موجود باشد و یا شبیه آنها باشد، مادر و اطرفیان تکرار می کنند. مثل واژه دَده که از آن در تعدادی از طوایف قشقایی به عنوان خواهر معنی می شود.

این شاید مختصر کوتاهی بود که به این نکته برسیم که همه ی ما باید در مقابل اهانت روزنامه ی ایران به زبان و فرهنگ آذری موضع بگیریم و با نهایت قدرت و شهامت این عمل نکوهش بار را محکوم کنیم. این قطعاَ یک جریان است و دارد ار زبان و فرهنگ آذری شروع می شود و فردا شاید با زبان و فرهنگ دیگری نیز باشد.

البته در این موضوع باید یک نکته نیز برای دولت مردان ایران محرز باشد که این گونه اقدام ها نمی تواند علتی باشد که ما بخواهیم قومیت ها از ترویج فرهنگ و هنر و زبان خودشان باز داریم و به بهانه های واهی مثل این مسئله و نشریه دانشجویی ... که باعث ایجاد این مسائل اینگونه می شود، با بخشنامه های محرمانه و غیرمحرمانه و فشارهایی از طرق دیگر در مقابل سایر فرهنگ ها بایستیم و به عنوان مثال بگوییم انتشار نشریه های با موضوع قومیت ها و ترویخ فرهنگ و هنر آن با مصالح ملی ما تضاد دارد و باید اینگونه تشکل ها و نشریه ها با ظوابط ویژه ای حرکت کنند. این درست اصل مقابل آزادی اندیشه و آزادی ترویج فرهنگ و هنر است.

بی شک حضور باشکوه مردم آذری زبان در تظاهرات ها و تحصن ها و عکس العمل های سنجیده ی آنها مانع اساسی در راه ایجاد تضاد در مقابل سایر فرهنگ های ایران عزیز می باشد و باید به دوستان آذری و ترک زبان به خاطر این عرق خاص و منحصر به فرد به زبان و فرهنگ خودشان تبریک گفت.

ما اعضای تشکل فرهنگی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی این اقدام نسنجیده و خارج ار چارچوب روزنامه ی ایران را محکوم می کنیم و از دولتمردان این مملکت می خواهیم که در مقابل اینگونه تحرکات قاطعانه برخورد کنند.

 بو یول گدر تبریزه

قنات ریزه ریزه خدا

 بیر یول ور بیزه بیز ده

گدک ائلکمیزه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

حیدر بابا دونیا یالان دونیادی





 

بی شک اهانت روزنامه ی ایران و نویسنده مقاله ی آن در مورد هموطنان وترک زبانان شمال غرب ایران محکوم ونشانه ی عدم ثبات فکر و اندیشه گرداننگان اصلی این جریان است.

 

ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی این گستاخی را محکوم می کنیم و خواستار مجازات عاملان این جریان هستیم.

 






 

 توجه دوستان را به خواندن داستانی از جناب آقای محمد بهمن بیگی در آخر این پست دعوت می کنم.

 

هر که رفت انگار


               پاره ای از دل ما را برد


                                مثل پدر که رفت و


                                                    تمام دنیا را برد

 

 

خیال نداشتم این روزها پست عوض کنم. گفتم حداقل بگذار فراخوان را عزیزان

 

 ببینند و دوستان خوب دیگری پیدا کنم.


اما نمی دانم چرا. روزگار مدتی است که دارد عجیب بازی می کند.


حقیقتش ما دیگر به پدر نداشتن داشتیم عادت می کردیم و می دانستیم که

 

نداشتن پدر چقدر سخت است.


اصلاً نمی دانم چگونه بنویسم. حقیقتش بغض عجیبی دارم و نمی دانم

 

برای چه ذهنم یاری نمی کند.


دیروز هم دوست خوبمان آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری برای همیشه

 

 از پدرش خداحافظی کرد و او را تا دنیای آرامش مشایعت نمود.


ما از طرف جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه قشقایی دانشگاه

 

پیام نور ممسنی و دوستانمان در نشریه دانشجویی قره قاج

 

 این مصیبت را به دوست بزرگوار و مدیر مسئول محترم نشریه قره قاج

 

 تسلیت عرض می نماییم.


 

حقیقتش نمی دانم دیگر چه بنویسم.

 


حیدر بابا دنیا یالان دونیادی


سلیمان دان، نوحدان قالان دونیادی


اوغول دوغان، درده سالان دونیادی


هر کیمسیه هر نه وئریب آلیبدی


افلاطوندان بیر قوره آد قالیبدی


 

و زندگی ادامه دارد ...

 

دیگه کار زیادی در دانشگاه نداریم و باید برای درس و امتحانات پایان ترم خودمان را آماده کنیم. ذوست ندارم این پست را عوض کنم. اما به آن می توانم اضافه کنم. اگر برای مدتی نتوانستم آفتابی شوم درگیری شدیدی با کتاب هایم دارم. ولی سعی می کنم هر از گاهی به دوستان سر بزنم و از آنها بی خبر نباشم و این در حد حضور و خروجی در حدود شاید 10 دقیقه باشد. ولی نمی شود کاری نکرد. انتشار این شماره قره قاج بنا بر دلایلی که به موقع بیان می شود به اول مهر ماه موکول شد. هر چند مصاحبه هم انجام شده بود. ولی عیبی ندارد با تجدید نظری نهایی و جمع کردن قوای جمعیت دانشجویان قشقایی و فرصت فکر در تابستان ان شاءالله با نشریه . کارهای بهتری در سال آینده کنار هم باشیم.

در تاریخ سزدهم اردی بهشت ماه 85 انتخابات شورای مرکزی جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی برگزار شده است. بنا بر دلایلی تا به امروز این خبر را درج نکردم. اما امروز بخوانید.

دوستان کنارهم جمع بودند و در حضور دبیر همیشه محبوب و دوست داشتنی جمعیت دانشجویان قشقایی اماده می شدند تا صحبت های دبیر را بشنوند و انتخابات برگزار شود. مثل همیشه آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری با رویی خندان و چهره ای همیشه امیدوار و مصمم پشت تریبون رفت و از کارهایی که انجام داده بودند گفت و از کارهایی که باید شورای مرکزی جدید انجام دهد گفت. از دوستان نظر خواست و به حرف های همه گوش کرد. او گفت که او هم به سلامتی در حال اتمام تحصیلات دانشگاهی است و باید خواسته یا نخواسته از در جمع شورای مرکزی نباشد ولی برای همیشه و در هر مرحله ای در کنار دوستان خواهد ماند. به هر صورت.

انتخابات اعضای شورای مرکزی برگزار گردید و افراد زیر به ترتیب اتخاذ آرا انتخاب شدند تا ان شالله انها هم در جلسه ای مسئولیت را در بین خودشان تقسیم کنند و خبر آن هم در ادمه ی این پست دوباره بازنویسی می شود.

1-     محمدعلی نگهداری دانشجوی رشته حقوق

2-     فرزانه جباری آرخلو دانشجوی رشته علوم تربیتی

3-     مسعود طاهری دانشجوی رشته حسابداری

4-     ابومسلم مختاری دانشجوی رشته حقوق

5-     حسین نجفی دانشجوی رشته حقوق

6-     شهنار اسفندیاری دانشجوی رشته ادبیات

7-     شهین ساسان نژاد دانشجوی رشته حسابداری

امیدواریم که همیشه موفق باشند و برای دوستان خوب دیگرمان در شورای مرکزی گذشته جناب آقای علی اصغر ولی زاده یادکوری، سرکار خانم فریده بهارلو، سرکار خانم حمیده زندی خواه نیز آرزوی موفقیت می کنیم.

برای این که مدتی نیستم باید مطلبی درج باشد تا جذابیت زیادی داشته باشد. داستان مهر مادر از مدیر کل افسانه ای جناب آقای محمد بهمن بیگی که در شماره اول قره قاج نیز نیز چاپ شد را بهانه ای می دانم تا دوستان بتوانند آن را دوباره و دوباره ها مطالعه کنند.

 

 

مهر مادر

 

فرزند ناز پرورده يک خانواده چادر نشين بودم. پس از دو کودک از دست رفته به دنيا آمده و مانده بودم. کسانم دست و دل باز و مهربان بودند. دو تفنگ مشقي خفيف داشتم. ماديان نژاده آرامي زير پايم بود. قدم هايش آهنگين بود. يالش را شانه مي کردم.

نخستين کودک ايلي بودم که گرامافون داشتم و درست هفتاد و پنج سال پيش از اين با ساز شورانگيز شهناز و صداي دلرباي بانوي بزرگ ايران قمرالملوک وزيري آشنايي يافتم. ايل قشقايي پنج طايفه بزرگ داشت و هر طايفه بيش از بيست تيره کوچک. اقامتگاه زمستاني را قشلاق و تابستاني را ييلاق مي گفتند.

قشلاق تيره ما در ساحل جنگل پوش رود پرپيچ و خم قره قاج بود و ييلاقمان در نزديکي شهر سميرم.

زيبايي ييلاق ما افسانه اي بود. ييلاق نبود. گوشه اي از بهشت آسمان بود که راهش را گم کرده به زمين آمده بود، ييلاقي بود که بهارش بي زحمت تابستان به خزان مي پيوست. نسيمش بر تن مرده جان مي دميد. ييلاق ما جلگه اي بود خرم در دامن کوهي سبز، جلگه اي که چشمه اي روشن را در آغوش گرفته بود و کوهي که تاجي از برف بر سرداشت. برف قله و چشمه جلگه با هم آشنا بودند. با هم مي آمدند و با هم مي رفتند. با هم کم و زياد مي شدند. کاهش يکي نقصان ديگري را در پي داشت و پيش ازآنکه اين اتفاق بيفتد تيره ما رو به سوي گرمسير سرازير مي شد. کانون خانواده ما چادر سياه بزرگي بود درون آلاچيقي از ني با ديرک هاي سفيد و طناب هاي پشمين و گمپل هاي رنگين. اين چادر را بالاي آن چشمه مي افراشتند و کَفَش را با فرش هاي نفيس مي آراستند، چندين قدم دورتر چادرهاي مهمانان برپا مي شد و سپس چادرهاي کوچک خدمتکاران، مهتران و ساربانان.

چادر سفيد و کوچک معلم را از ياد نمي برم. پدرم به سواد من علاقه داشت و براي تدريسم مرد هوشمندي را از شهرضاي اصفهان به خانه آورده بود. من بيش از دو سال در خدمت اين مرد درس خواندم. پيشرفتم چشمگير بود. خط و ربطم را مي ستودند. در قشقايي گوش بزرگ را علامت هوش زياد مي دانستد. من گوشِ بزرگ داشتم. سفره پدرم گسترده بود و سليقه ی مادرم در مهمان نوازي شهرت ايلي داشت. عزيزان بسياري به خانه ما مي آمدند و به خاطر دارم که گه گاه ايلخاني ايل و همسر نامدارش نيز کاشانه ما را غرق افتخار و سرور مي کردند.

دريغا که دوران شادماني دير پا نبود و سرانجام اشک و آه به خانه ما نيز راه يافت. در بهار رنگين 1311، هنگامي که به ييلاق زيباي خود رسيديم پدر را در ميان خود نداشتيم. او را چندين ماه پيش با بيست تن از سران قبايل قشقايي به تهران فرستاده بودند. اجازه بازگشت نداشتند. متهم بودند که در شورش عشايري چند سال پيش شرکت داشته اند، شورشي که با کمک ايلخاني و بخشايش شاه و اعلان عفو عمومي خاتمه يافته بود. نوميد نبوديم و گمان داشتيم که چون خان ايل و فرزند ارشدش نمايندگان مجلس بودند مي توانند با حمايت ياران دولتي و درباري گره از کار فرو بسته ما بگشايند، چنين نشد و هنوز دو ماه از توقف ما در ييلاق نگذشته بود که خبر تلخ ديگري رسيد. نمايندگان قشقايي را پس از سلب مصونيت پارلماني به زندان افکنده و سرنوشت قشقايي هاي متهم تهران را به آگاهي شهرباني سپرده بودند. دو سه هفته پس از اين خبر در يکي از صبح هاي تابستاني پيش از آنکه از خواب برخيزيم در محاصره انبوهي از چريک هاي خود فروخته عشايري و سربازان قشون شاهنشاهي بوديم. مهلت و مدارايي در کار نبود. طناب ها را گسستند، ديرک ها را شکستند و چادرها را فرو کشيدند و ما را همراه با دو خانواده ديگر ايلي سوار بر اسب به جاده ماشين رو و سپس بر پشت کاميون بد بوي پر سر و صدايي به تهران فرستادند.

اقامتگاه ما در پايتخت به يک لانه بيش از يک خانه شباهت داشت و من در جايي نوشته ام و باز هم مي نويسم، » ما فاصله بين بهشت و دوزخ را در پنج شبانه روز پيموديم.«

من و بچه ها پدر را ديديم و به آغوشش پريديم. پدرم شاد و خندان به نظر مي رسيد. همه را غرق بوسه کرد، ولي آن پدر هميشگي نبود. پهلواني بود شکست خورده. قيافه اش در هم و افسرده بود و آغوشش گرمي سابق را نداشت. مادرم باور نمي کرد که همسرش را زنده ببيند و اکنون او را مي ديد ليکن سيل اشک امانش نمي داد که کلمه اي بر زبان آورد. من نمي دانستم که بايد با شادي پدر بخندم يا با گريه مادرم بگريم. اشک ها و لبخندها در هم آميخته بود. برخي از تأثيرات و انفعالات متضاد دروني غير قابل توصيف است. لغات و کلمات کافي در اختيار ندارم و  نمي توانم حالات متناقص روحي اين دو عزيز را بيان کنم. آنان  آزادي خود را، جلال و شکوه خود را، ييلاق و قشلاق خود را، هستي و دارايي خود را، از دست داده بودند و اکنون با چهار طفل خردسال به بلاي زندگي در تهران دچار بودند و در چنگ حکومتي مخوف گرفتار. غباري سنگين چهره هر دو را تيره کرده بود. غبار راه نبود. غبار غم بود. زدودني نبود.

پدرم نوميد از بازگشت ما به فارس تصميم گرفت که مرا به مدرسه بفرستد. براي نام نويسي شناسنامه نداشتم. با يکي از عموهايم که او نيز از تبعيد شدگان بود و فارسي را بهتر از پدرم مي دانست به اداره آمار منطقه رفتيم. تاريخ تولد من در حاشيه صفحه اي از يک کتاب قديمي با سال و ماه هجري قمري نوشته شده بود. معلم ايلي من آن را به سال و ماه خورشيدي برگردانده بود. بيست و ششم بهمن 1299.

عمويم کتاب کهنه را به کارمند عينکي پيري که متصدي صدور شناسنامه بود نشان داد ليکن او بي اعتنا اين نوشته ها و گفته ها با نگاهي عميق به قد و قواره، سر و صورت و دهان و دندان من تاريخ دقيق تولدم را تشخيص داد و در برگ شناسنامه نوشت: دوم خرداد 1298.

چک و چانه عمو سودي نداشت و من داراي دو تاريخ تولد شدم، تاريخ تولد ملي و تاريخ تولد دولتي. شکي نيست که تولد دولتي مهم تر بود و من يک سال و نيم پيرتر از خودم شدم.

پاييز بود. چند روزي از گشايش مدرسه ها گذشته بود. نزديکترين مدرسه به اقامتگاه ما مدرسه ابتدايي علميه بود. لباس شهري نداشتم. بنا بود تا دو سه روز آماده شود. دير شده بود ناچار با يکي از لباس هايي که در ايل مي پوشيدم، همراه با يکي از دوستان پدرم به نام جواد خان قهرماني به مدرسه رفتم. لباسم شبيه به لباس نظامي ها بود. زنگ تفريح بود. بچه ها در صحن وسيع مدرسه پراکنده بودند. بازي مي کردند، مي دويدند، مي پريدند ولي همين که چشمشان به من افتاد مثل اين بود که بمبي منفجر شد. نخست ساکت شدند و سپس هياهوي عجيبي به راه انداختند. فرياد خنده و شادي به آسمان رفت. افسري دوازده يا سيزده ساله با بلوز زرد نظامي، سردوشي بي درجه، کمربند و حمايل قهواه اي چرمي، شلوار سواري، مچ پيچ پشمي، ملکي آباده اي و کلاه لب برگشته نمدي وارد مدرسه شده بود.

جنجال و قشقرق چنان بود که نه فقط همه بچه ها از همه گوشه هاي مدرسه بلکه آموزگاران کلاس ها، ناظم و خدمتگزاران و حتي چندين نفر از عابران خيابان هاي مجاور به تماشا آمدند. بچه هاي شاد و شنگول و شيطان تهران فرصتي براي جشن و سرور يافته بودند. به هوا مي پريدند، معلق مي زدند و فرياد مي کشيدند، سوت مي زدند و متلک مي گفتند. يکي از آنها با صداي بلند پرسيد که اين افسر چرا درجه ندارد؟ ديگري جواب داد: از ريختش پيداست که درجه مهمي دارد و هنوز روي سردوشي ندوخته است، سومي گفت: حتماً از سرهنگ بالاتر است. تاج و ستاره دارد. سرلشکر است. قهقه ها سقف فلک را شکافت.

خواستم فرار کنم دستم در دست قهرماني بود، نگذاشت. سرانجام بادخالت ناظم، معلم ورزش، خدمتگزاران و با زحمت زياد از ميان صف خندان بچه ها عبور کرديم و به اطاق مدير رسيديم. مدير مرد محترم و مهرباني بود. اشک مرا ديد. مهرباني کرد از آقاي قهرماني عذر خواست و دستور چايي و شيريني داد.

همين که آرام گرفتم، از آموزگاران رياضي و فارسي خواهش کرد که امتحانم کنند و به هر کلاسي که بتوانم اجازه ورودم دهند.  پايه درسيم قوي بود به کلاس پنجم پذيرفته شدم. در آن سال ها تحصيل و تعليم جدي تر از حالا بود. هر هفته معدل نمره هاي شاگردان را مي گرفتند و اسامي آنان را بر حسب اين معدل ها در دفتر کلاس مي نوشتند. فقط سه هفته گذشت. شاگرد اول کلاس شدم و تا آخر سال هاي پنجم و  ششم شاگرد اول کلاس ماندم.

معلم رياضي ما مرد شوخي بود به نام بصيريان. او بارها به شاگردان تهراني مي گفت:» چرا حالا نمي خنديد؟ يک بچه قشقايي از پشت کوه قاف آمده و شاگرد اولتان شده است!« پس از پايان ابتدايي در تعطيلات تابستاني درس خواندم و به کلاس هشتم دبيرستان ايرانشهر رفتم. باز هم رتبه نخست را به دست آوردم. سال بعد نيز دو کلاس يکي کردم و به کلاس دهم رسيدم. در اين کلاس نتوانستم شاگرد اول شوم ليکن افتخار ديگري نصيبم گشت. کاپيتان فوتبال خردسالان دبيرستان شدم. تيم ما خردسالان همه دبيرستان هاي پايتخت را شکست داد و به جام پيروزي دست يافت. از بزرگان روز مدال گرفتم و بر سينه زدم. چابک و چالاک بودم و از ميان انبوه بازي کنان مثل مار و ماهي پيچ و تاب مي خوردم. سواري هاي دوران کودکي بدنم را پرورده بود، دوراني که بي مدد در رکاب بر پشت زين مي پريدم و بر مرکب هاي توسن، بيابان هاي فارس را زير پا مي نهادم.

هنوز دو سه هفته از تحصيلم در کلاس دهم نگذشته بود که مادرم پس از چهار سال تبعيد آزاد شد و با برادر کوچک و خواهرانم به سوي ايل پر و بال گشود.

من و پدرم در کوي دور افتاده اي از تهران بزرگ و در يک اطاق کوچک مانديم. پدرم نگهداري مرا به عهده گرفت و مردي که روزي و روزگاري بزرگان نامدار ايل را با صدها سوار به خانه مي آورد ناچارگشت که با پخت و پز آشناي شود و فرزند دانش آموزش را تر و خشک کند. همين که تعطيلات تابستان فرا رسيد من نيز با کمک يکي از ماموران شهرباني اجازه گرفتم به سوي ايلم و مادرم به پرواز در آمدم. به شهر سميرم رسيدم. از يک آشناي قديمي اسبي گرفتم و به تاخت خودم را به چادرهاي مادر رساندم، شادي مادر و بچه ها آنچنان بود که گويي معجزه اي رخ داده و مرده اي عزيز و جوان را زنده يافته اند. ليکن من در ميان اين همه نشاط گرفتار اندوهي جانگزا شدم. نگران سلامت مادر شدم. پير شده بود. خيلي پير شده بود. رنگ باخته، قامتش خميده بود. چين و چروک هاي بسيار بر چهره نازنينش نشسته بود.

مادرم استخوان بندي محکم و ساختمان جسمي استوار داشت. در کوچ  هاي بهاري و پاييزي ايل، باربندي ها و بارگشايي ها، دوش به دوش خدمتگزاران و ساربانان کار مي کرد.

مادرم با بانوها و بي بي های نازپرورده و سايه نشين خرده مي گرفت. او در سواري ها و تاخت و تازها با مردان زبده طايفه رقابت مي کرد. هنرش در نقش آفريني و ريزه کاري هاي بافندگي زبانزد اين و آن بود. برايم دشوار بود که چنين عزيز مهرباني را خسته و رنجور ببينم. در جستجوي دليلي بر آمدم که چرا در طول چند ماه اين چنين در هم شکسته است؟ گفته مي شد که او براي باز گرداندن ييلاق و قشلاق از دست رفته و قسمتي از دارايي هاي سابق مشقت و زحمت زياد کشيده است. مي گفتند که او گاه يکه و تنها بر پشت اسب بيش از بيست فرسنگ راه را در يک شبانه روز پيموده است.

ولي من دليل آشکار ديگري را براي اين پيري زود رس و اين همه دگرگوني يافتم و پذيرفتم. مادرم از دوري فرزند گرفتاربي خوابي  شده بود. پرهيز غذايي حتي بيش از بي خوابي او را از پاي افکنده بود. او در محل اقامتش در ايل و در کنار گله هاي گوسفندانش لب به لبنيات نزده بود. شير ننوشيده بود و با وجود اصرار فرزندان و خويشان حتي يک بار مزه ماست، دوغ، کره و پنير را نچشيده بود. او به ياد من که در تهران از اين نعمت ها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود. اين چنين بود که من اسير پاي دربند چنين مادري شدم و بعدها که فرصتي به دستم افتاد و مدارس عشايري را بر پاکردم، با اشعار ايرج، ستايشگر بزرگ مادران، کوه ها و دشت هاي عشاير نشين را پر سر و صدا کردم.

بيهوده نبود که من با هر موجي که رفتم و به هر اوجي که رسيدم راهي جز بازگشت به سوي مادر نداشتم و هيچ گاه نتوانستم از ميدان جاذبه اين مغناطيس نيرومند و مقدس بيرون آيم. خاک پاک ييلاق ها و قشلاق ها را زير و رو کردم و با ناخن هايم چهره ی سنگ ها و صخره ها را خراشيدم و همه جا مهر مادرکاشتم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  | 

فراخوان

 

می خواهیم همراه شما به فراسوی کوج ها برویم. همراه کوچ هایمان از صداقت هایمان بگوییم و مدرنیزه صحبت کنیم. می خواهیم همراه قلم های شیوای شما راهی را به وسعت ییلاق ها و قشلاق ها از مدارس عشایری تا دانشگاه معتبر دنیا و ایران پیوند بزنیم . در این راستا از تمام دوستان ایلی و علاقه مندان به ایل دعوت به همنکاری می کنیم.

جمعیت دانشجویان قشقایی دانشگاه پیام نور ممسنی و نشریه دانشجویی قره قاج در راستای انتشار سومین شماره ی خود از عموم شما علاقه مندان به فرهنگ و هنر عشایر دعوت به همکاری می نماید تا با قلم های شیوای خود ما را در راهی که داریم امیدوار کند.

 

برای ما بنویسید و از دردهای ایل بگویی.

 

از برای ما بنویسید.

 

  1- خاطرات مردان ايل

 2- نقش زبان در حفظ فرهنگ و سنت

 3- خاطرات معلمان و دانش آموختگان مدارس عشايري

 4- راهکارهاي تقويت موسيقي و فرهنگ و ادبيات عشاير

 5- عشاير ايران در روند تکامل اجتماعي

 6- تاثير مدارس عشايري در جامعه امروز

 7- چهره هاي ديروز و امروز عشاير

 8- حرف هاي نگفته کوچ

 9- افسانه ها و منقولات عشاير

10- تکنولوژي، اجاق، اسکان عشاير

11- عشاير و توريسم

12 –  چهره ای برگزیده ی عشایر.

13- مشکلات فراسوی عشایر.

14-  معرفی سایر نشریات دانشجویی و عشایری

15-  چگونه می توانیم نشریه ای خوب داشته باشیم.

16-  مشکلات اسکان عشایر.

17-  و سایر موغاتی که به قلم شیوای شما باشد.

 

مقاله ها ی برتر با نام نويسندگان آنها در شماره های بعد نشريه قره قاج به چاپ مي رسد.

زمان ارسال آثار: اول شهریور ماه هشتاد و پنج

آدرس: نورآباد ممسنی، دانشگاه پیام نور مرکز ممسنی، امور فرهنگی، جمعیت دانشجویان قشقایی، نشریه دانشجویی قره قاج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط اولدوز-  | 

گدن آغور ايل (ايل بزرگ مهاجر)

 

گدن آغور ايل (ايل بزرگ مهاجر)

مسعود طاهري

موسيقي هر قومي به نوعي بازگو کننده گذشته آن قوم نيز مي باشد و شايد بتوان موسيقي را چکيده ی خاطرات تلخ و شيرين اقوام دانست.

موسيقي اصيل قشقايي عموماً غم انگيز است و با بکارگيري ملودي هاي غم انگيز و سوزناک به بيان خاطرات و دردهاي قومي  مي پردازد که در طي قرن ها در به دري و خانه به دوشي شاهد ظلم و ستم حاکمان و ناسازگاري طبيعت ستيزه گر بوده است. خاطراتي که يادآور حزن و ماتم و در به دري هاي هميشگي آنان است. خاطراتي که تداعي کننده سال هاي تبعيد و قتل عام هاي بيرحمانه حاکمان جبار است. غم سنگيني که در آهنگ ها و ملودي قشقايي ها به چشم مي آيد شايد به اين دليل است که در وراي اکثر آهنگ هاي اصيل قشقايي ها حکايتي از غم و اندوه هميشگي آنان خفته است. يکي از سوزناک ترين و غم انگيز ترين اين آهنگ ها و ملودي ها آهنگ  گدن آغور ائل ( ايل بزرگ مهاجر) است که يادآور آوارگي و در به دري ايل قشقايي با قريب يکصد هزار خانوار در گذشته اي نه چندان دور است. در سال 1239 هـ.ق پس از مرگ جاني خان قشقايي ايلخاني قشقايي يکي از پسرانش به نام محمد علي خان ايلخاني و پسر ديگرش مرتضي قلي خان ايل بيگي قشقايي شدند. محمد علي خان در زمان کوتاهي چنان قدرت و اعتباري در فارس به دست آورد که باعث حسادت و بدبيني حاکم فارس يعني حسينعلي ميرزا فرمانفرما يکي از پسران فتحعلي(شاه) شد. او براي در امان ماندن از توطئه در سال 1245 هـ.ق با يکي از دختران فرمانفرما ازدواج مي کند ولي حاکم روز به روز به ايلخاني بدبين تر مي شد، چون فکر مي کرد ايلخاني قصد براندازي او را دارد. در اين بين وزير ايالت فارس يعني ميرزا محمد علي مشير الملک به آتش نفاق و بدبيني دامن زده و اوضاع را وخيم تر مي کرد. سرانجام در سال 1247 هـ.ق فرمانفرما ايلخاني قشقايي را دستگير و باغ و قصر خانوادگي اش، باغ ارم، را مصادره کرد.

مرتضي قلي خان ايل بيگي قشقايي حاضر نشد تن به مذلت بدهد، بنابراين دستور داد ايل قشقايي به طرف کرمان حرکت کند و از ايالت فارس خارج شود. وقتي فرمانفرما از قضيه مطلع شد فوراً محمد علي خان را آزاد و از او خواست که مرتضي قلي خان را از اين تصميم منصرف گرداند. ولي محمد علي خان پس از آزادي به ايل و مردمش پيوست.

قريب به يک صد هزار خانوار قشقايي به طرف کرمان حرکت نمودند. والي کرمان از ايل و بزرگانش به گرمي استقبال نمود.(زيرا در آن زمان تعداد خانوار هم از لحاظ نظامي و هم از لحاظ اقتصادي ارزش شايان توجهي داشت.) اما فتحعلي شاه پس از اطلاع از موضوع طي نامه اي به فرمانفرما از او خواست که به هر طريق ممکن قشقايي ها به فارس برگردانده شوند.

در 1248 هـ.ق فرمانفرما به همراه 15000 تفنگچي براي مذاکره و بازگرداندن قشقايي ها شيراز را به قصد کرمان ترک کرد. ولي ايلخاني قشقايي سوگند خورد تا زماني که مشير الملک وزير ايالت فارس است نه او و نه ايل قشقايي قدم به فارس نخواهند گذاشت. فرمانفرما ناچار مشير الملک را عزل کرد. ايلخاني حاضر به بازگشت شد و از مرتضي قلي خان و ساير خوانين خواست به طرف فارس حرکت کنند. ايل قشقايي به طرف فارس حرکت نمود.

در راه بازگشت 2000 سوار مسلح قشقايي به فرماندهي  مصطفي قلي خان ( برادر کوچکتر ايلخاني ) براي کمک به سرکوب شورش علي نقي خان سرتيپ که در ارگ کرمان پناه گرفته بود،  اعزام مي شوند.  اما در اين درگيري مصطفي قلي خان که يکي از شجاع ترين و بي باک ترين چهره هاي ايل قشقايي بود ، کشته مي شود. غم از دست دادن مصطفي قلي خان در ديار غربت    قشقايي ها را در سوگ و ماتمي سنگين فرو برد.

يک سال در به دري و آوارگي دل ها را افسرده و غمگين کرده بود. مرگ مصطفي قلي خان نيز که در شجاعت و دلاوري در ايل بي نظير بود، بر غصه ي آوارگي افزوده شد.

اين حزن و اندوه و حکايت آوارگي و در به دري ايل در آن دوران به صورت آهنگ سوزناکي درآمد.

قريب به دو قرن از اين ماجرا مي گذرد، ولي هنوز آهنگ گدن آغور ائل براي قشقايي ها يادآور آوراگي و  در به دري و هجرت است.

 

 

 

 

قره داغلار يول ورينگ چخم باشينزا

من قربانم ترپاقينزا داشينزا

مارال الام ايچم قونام دشينزه

 باخام گرم يار اللره هاردادور

باشي پارا پارا بوز دومانله قارله داغ

دامنينن قونان آغور ائل نيجه اولده

دامنينن گدن آغور ائل نيجه اولده

 

اي کوه هاي سياه راه بدهيد تا به قله ها برسم

من به قربان خاک ها و سنگ هايتان

پرنده باشم و پرواز کنم و به سينه تان بنشينم

نگاه کنم ببينم ايل دوستان کجاست.

اي کوه  های مه آلود و پوشيده از برف

ايل بزرگی که از کنارت کوچ می کرد چه شد؟

ايل بزرگی که بر دامنت اطراق مي کرد، چه شد؟

 

 

منابع :

- کوچ نشينان قشقايي فارس- بيرابرلينگ

- کوچ با عشق شقايق ها- منوچهر کياني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط اولدوز-  |